بفرما قهوه تلخ!


+ لذت های دنیایی

یکی از بزرگترین معظلات زندگی من همیشه غذا خوردن بود! که به شدتی باهاش مشکل داشتم که گاهی چند روز یکبار هم درست و حسابی چیزی نمیخوردم و فقط در حد اینکه اسمش باشه چیزی خوردم دستی به غذا میبردم... 

البته غذای آماده و مامان پز این مشکل رو کمتر داشت اما خب همونم زیاد حال نمیکردم به صورتی که خیلی از وعده های غذاییم ماست بود و یا پلو ماست!

بالاخره اینکه تبدیل شده بود به ی درگیری ذهنی که چرا آدما باید بخورن! و همیشه فکر میکردم اگر خوردن نبود چقدر صنایع وابسطه به این مقوله هم نبود... بجز خود محصولات غذایی و طعم دهنده ها و کارخونه های تولیدی و انبارهای نگهداری و محصول و فصل برداشت که مستقیما به مقوله خوردن مربوط بود و صنعت لوازم اشپزخانه و بعد خود آشپزخونه توی منزل و حتی نیاز به ابزار و اشیا و بالاخره اینکه دستشویی و توالت و مواد شوینده مورد نیاز و بعد از اون هم رستوران ها و آشپزی و کتابهای مربوطه و رژیم و تغذیه و پزشکی و همه موارد مربوط به این بحث ها مثلا چاقی و مسمومیت و ناراحتی گوارشی و فست فود و سس و بالاخره نصف صنایع دنیا....

و در کل انسان شاید نصف بیشتر حرص و ولعش کم میشد... از طرفی دیگه خدا نمیتونست توی قران مردم رو به جو های عسل و مرغ های بریون آماده وعده بده! و نصف کارش کساد میشد!!

اونوقت این همه کار اضافی توی منزل وجود نداشت که خانما همش به این فکر کنن چی بپزن چی بخرن برای آشپزی بعد ظرف بشورن و بعد هم که برای نگهداری وسایل و سابیدن و تمیز نگهداشتنش کلی وقت الکی بزارن...

اما رئیسه میگه سه تا لذت کلا توی دنیا وجود داره... خوردن؛ خوابیدن؛ سکس...

اولا که این حرف رو میزد من نمیدونستم چه لذتی توی خوردن هست! برای همین شدیدا باهاش مخالف بودم... اما مقوله خواب رو خیلی دوست داشتم... چون یجورایی وقتی گرسنه هم هستی بخوابی خیلی از مشکلات حل میشه!

اما ی اتفاقی افتاد... و اون این بود که آرامش در خوردن موجب شد که من به لذتش برسم... وقت داشتن و فراغ از زمان و مکان آدم رو به لذت واقعی خوردن میکشونه... و من قبل از رئیسه شاید هیچ وقت اینو تجربه نکرده بودم...

بجز اینکه رئیسه بسیار آدم صبور و خونسردیه و این موجب میشه که همه کاراش رو با فراغ بال انجام بده و گاهی هم حتی از انجام نشدنش هم زیاد ناراحت نیست! عاشق خوردن هم هست...

همین قضیه موجب شد که با شروع آشناییمون و دقیقا از همون روز اول(ظهر اولی که شرکت موندیم) مقوله خوردن به یک تفریح تبدیل بشه... و بعد از اون تکرار این موضوع منو به این سمت سوق داد که امروز خوردن غذا برام ی سرگرمی و لذته... و البته آرزوی نشستن پشت ویندوساید رستوران ها و کافی شاپ ها مخصوصا اگر در قید زمان و مکان نباشی...

میدونم که اینو مدیون رئیسه هستم وگرنه من ادمی نبودم که از شیشلیک و چنجه و فورکی که داره جلز و ولز میکنه و استیکی که پر از سس شده احساس شعف بکنم و تازه بخوام با ملچ و ملوچ ابرازش هم بکنم!

مرسی شکمولبخند

نویسنده : رها بانو ; ساعت ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٦/۳/۱٩
comment نظرات () لینک

+ ی روز دیگه

آخر هفته... 

امروز اینقدر هوا خوب بود که خیلی دل کندن از رختخواب برام سخت بود... ی باد خنک صبحگاهی و ی سایه سنگین... همینجوری هی بهت میگفت بخواب بخواب بخواب...

ولی خب نمیشد دیگه...

اگر این تعطیلی های مسخره وسط هفته نبود و آخر هفته دو روز تعطیل بود من دیگه مجبور نبودم این هوای خوب امروز رو بیخیال بشم و بیام شرکت...

بعد از مدتها از اینکه خوابم میادمد تعجب کردم... به لطف قرص های گوگولی شبا خوب میخوابم... و تقریبا هرروز کاملا هوشیارم... اما امروز نبودم...

حالا حساب کن این کسالت رو برداری بیای سر کار!

کلا از کار خسته شدم... 

دیشب باز مجبور شدم کلی زر بزنم پشت تلفن... هرچند خیلی فایده نداره ولی خب هنوزم فکر میکنم باید یچیزایی رو در جریان باشن... بعد از اون همه حرف بی نتیجه و شنیدن جمله های تکراری و وعده هایی که هیچ وقت عملی نمیشه حالم زیاد خوب نیست؛ وعده های قبل از عید و یک شروع متفاوت اول سال؛ رسید به شیفت شدن ماه دوم سال و بعد استارت هفته سیزدهم و حالا هفته شونزدهم و ماه چهارم سال... و میدونم که این بی نتیجه گویی ها چیزی جز همون وعده های همیشگی نیست... اینکه عادت کردم کمتر زر بزنم و اینکه دیگه غرغر نمیکنم دلیل به بهبود کار نیست؛ تصمیم عاقلانه ای بوده که گرفتم و هیچی هم تغییری نکرده!! اما خداروشکر الان با فیلم و کتاب سرگرمم...

وورونیکا خوندم... جالب بود... ی روزمرگی توی کارای مردم رو به ی زبون دیگه نوشته بود... هرچند تهش هندی بود اما حرفاش همه رو درک میکردم... انگار واسه همه این اتفاقات روحی و روانی و عشق و مسخره بازی میفته... چقدر آدما بیخودن!

کتاب نخونده زیاد دارم... و البته ی کانال که کلا اسمش کتاب مجازیه... وقت زیادی از آدم میگیره و عادت خوبی برات میاره...

البته سرگرم شدن با کار؛ از نوعی که دوس داری هم شاید واسه عصرا بد نباشه... دارم بهش فکر میکنم... 

شاید هنوز بتونم یجوری نیرو و ذوق از دست داده ام رو برگردونم... هرچند آدما همه مثل هم هستن...

فردا بچه های عکاسی دارن میرن سبلوئیه... جای قشنگیه اما خب به تکرارش نمی ارزه و مخصوصا بودن رز... حدیث دلش میخواد بره اما من اصلا بهش فکر نکردم که ی روز جمعه رو دوباره بخوام نخوابم... اون هفته اصلا از نرفتن لاله زار پشیمون نشدم... فکر به گرمای وحشتناک هوا و آفتاب دیوونه کننده بود...

نمیدونم شایدم رفتم... اما خب اونا هم دیگه مثل قبل حال و هوای خوبی بهم نمیدن... آدما خیلی بدن... همشون... همه ی همه... 

 

نویسنده : رها بانو ; ساعت ٥:٤۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٦/۳/۱۸
تگ ها: روز نوشت
comment نظرات () لینک

+ ی تجربه جدید

یعنی ی ادم دیوونه میخواد که زن باشه!! نه! منظورم اینه که چقدر زنا دیوونه ان... نه اینکه تقصیر داشته باشن ها... کلا میگم...

اصلا ولش کن... 

خب دیگه همینی که هست...

اما خب این کرمی که توی وجود خانما هست که میخوان خودشونو خوشگل کنن منظورمه...

و تعجب از کار خدا... 

خدایی که خالق زیبایی هاست؛ برای چی به بدن زن این همه مو آویزون کرده؟؟ فکر کنم خاکش مرغوب نبوده!! تازه شانس آووردیم که از بقیه خاک آدم؛ حوا رو ساخت و بیشتر موهاش رفت توی بدن مرد!! اگر زنا هم قرار بود مثل مردا مو داشته باشن که بدبخت میشدن...

وااااای...

اپیلاسیون مساوی با مرگ... حالا لیزر رو بگم! 

لیزر یعنی اینکه بری بشینی مثل دیوونه ها یکی یکی موهای تنت رو با موچین بکنن! یعنی ی ادم روانی میخواد که هچین کاری بکنه...

منم که خل...

چون به اخرش فکر میکنم؛ حاضر شدم این درد احمقانه رو تحمل کنم... 

وااااااای چقدر جیغ جیغ کردم... اینقدری که دختره لجش گرفت گفت الان همه مشتری ها ول میکنن میرن...

دررررررد داشت... میسوووووخت... توقع داشت هیچی نگم!!

جالبم اینجاس که من اینقدر کله خرم که از هیشکی هیچی نمیپرسم... همینجوری خودم به عنوان ی بی تجربه پا میشم میرم ی کار جدید انجام میدم... ولی چقدر خوبه آدم با تجربه و با یکی بره اینجاها که بعدش بتونه به دلش ناز بیاره... 

والا...

حالا به ی بار هم که نیست... باید ی چندبار برم جیییییییغ بزنم تا ببینم آخرش تاثیری داره تازه یا نه!!!

لیزر > اپی > بند > وکس > کرم

این ترتیب حماقت خانماس...

حالا اون مردای بیشعوری که همین کارا رو میکنن ببین چقدر نفهمن!!!

نویسنده : رها بانو ; ساعت ٧:٠٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٦/۳/۱٧
comment نظرات () لینک

+ تعطیلات

داشتم فکر میکردم چرا شرکت ما مثل همه جاهای دیگه تعطیلات تابستانه و زمستانه نداره؟

همه شرکت های بزرگ؛ برای ی تجدید قوا هم که شده یکی دو روز میندازن سر تعطیلات پیش آمده و بالاخره یک هفته رو تعطیل میکنن زمستون یک هفته رو تابستون و اونوقت یا شیفت میشن توی این فاصله و یا اضافه کار میدن یا اینکه کلا میزارن برای انبار گردانی و حسابرسی و از این حرفا...

با این کار هم ی استراحت عالی به کارمندا میدن و تشویق میشن که دوباره با روحیه بهتری بیان سر کار و هم اینکه کارشون متوقف نمیشه و هم اینکه از این تعطیلات ی استفاده مفید هم میکنن مثل انبارگردانی یا کارهای این دست یا مثلا چک کردن تجهیزات و تعمیرات اساسی که باید اتفاق بیفته و هم اینکه اگر کسی نیاز به کار داشته باشه میاد و اضافه کارش رو میگیره و به صورت منطقی هم جزو هزینه های سالانه ثبت میشه...

مزیت های دیگه تعطیلات تابستانه و زمستانه برای کارمندا اینه که واقعا میتونن برن مسافرت هایی که خیلی هزینه اش نسبت به ایام عید کمتر هست مخصوصا سفرهای خارجی و هم اینکه طرف تمام انرژیش رو برای کارش میزاره چون میدونه بالاخره توی اون تعطیلات بدون اینکه با تعطیلات رسمی همراه باشه میتونه به هر مدل کاری که داره برسه مخصوصا کارهای اداری و دولتی...

از طرف دیگه وجود تعطیلات وسط کار موجب تجدید قوا و برگشتن انرزی کارمندا میشه و همیشه تحت ی فشار روانی ممتد قرار نمیگیرن و مسلما وقتی به کار برمیگردن روحیه بهتری دارن... و راحت تر میشه ازشون کار سخت کشید بدون اینکه بهشون فشاری بیاد...

این تعطیلات میتونه فرصتی برای تغییر سیاست های شرکت هم باشه و به مدیریت اجازه بده که توی یک هفته به همه اون چیزهایی که نیاز به تغییر داره اساسی فکر کنه و با ایده های جدید کار رو برای چند ماه بعد استارت بزنه...

به نظر من مخصوصا توی کشور ما با وجود ماه هایی مثل محرم و صفر و رمضان که کاهش فعالیت اقتصادی به صورت چشمگیری اتفاق میفته؛ وجود یک هفته تعطیلات جلوی یک سری هزینه های اضافی رو میگیره...

تازه اگر رئیسی بخواد که زیاد هم به کارمنداش خوش نگذره؛ همون اول قرارداد بیاد بگه اقا شما 18 روز مرخصی دارین که 12 روزش اجباریه؛ طی دو تعطیلی یک هفته ای و فقط 6روز مرخصی دارین حالا یا اگر اداره کاری حساب مبکنه تعطیلات شرکت رو جزو مرخصی ها حساب کنه و هم در انتهای سال باید هزینه کمتری در ازا مرخصی های استفاده نشده بپردازه و هم اینکه کارمند برای از جیب نرفتن تعطیلاتش مجبور نیست کم کاری کنه یا بره مرخصی...

از مزایای دیگه این تعطیلات؛ مخصوصا برای شرکت هایی مثل ما که با کمبود کالا مواجه میشه میتونه فرصتی برای تجدید قوا باشه و یا فرصتی برای خالی شدن بازار از محصولات تکراری...

خلاصه اینکه از نظر من اگر همچین تعطیلاتی توی شرکت وجود داشته باشه بسیار پرمنفعته...

حالا چرا به این فکر افتادم؛ واسه اینکه جدای از اینکه واقعا شرکت های بزرگ در اواخر تیر ماه که فصل اظهارنامه و تحویل دفاتر حسابرسی شون هست تعطیل میکنن؛ و اواخر سال میلادی هم این اتفاق میفته؛ داشتم فکر میکردم چرا همه اقشار مرتبط با آموزش باید تابستان داشته باشن اما ما نه؟ و یا همه اقشار متفاوت طی اتفاقات مرتبط باید تعطیلی داشته باشن؛ حتی مجلس و ما نه؟!

اینجوری منم نیاز نیست به مسافرت های عید فکر کنم و خیلی راحت میتونم اگر مسافرت خارجی پیش آمد متناسب با فصلش برم و به سرمای زیاد ارمنستان و گرجستان توی عید راضی نشم و همینطور بتونم از آفرهایی که پیش میاد استفاده کنم و هزینه های هنگفت عید رو متقبل نشم و البته اینکه وقتی ی روز تعطیل میشه مثل این عثده ای ها به فکر اینور و اونور رفتن نیفتم و درست استراحت کنم... و با ی برنامه زمان بندی شده به بهترین شکل از تعطیلات شرکتم استفاده کنم...

وای چه ایده خوبی...

چرا زودتر به فکرم نرسیده بود؟

بالاخره به جای این همه کار انبوه شده روی هم که هی باید تاخیری توی کار پخش و توزیع بندازه؛ با یک هفته تعطیلی شرکت؛ به تعمیر و بازبینی تجهیزات و شستن ماشین و آچارکشی و تعمیر فنی و رفع مشکلات وسایل پرداخته میشه؛ بدون تعطیل شدن کار و بدون مواجهه با تعطیلات!

و ی سری هم برای انبار گردانی و کارهای حسابرسی و تمرکز روی نتیجه برنامه های اجرا شده و سنجش عملکر قبل از سال و یا فصل جدید...

به نظر من که عالیه...

البته اگر رئیسی رئیس باشه!!!

و به همه جزئیات کارش فکر کرده باشه و اینا هم که گفتم براش مهم باشه!! وگرنه که کار به روش سنتی همچنان خیلی هم خوب به نظر میاد...

من اگر ی روزی مدیر ی شرکت بشم حتما و حتما ی همچین برنامه ای رو اجرایی میکنم... به دلایل خیلی زیادی که میدونم نتیجه بخشه...

شاید به رئیسه بگم ببینم چه نظری میده؛ بالاخره دیدگاه های دیگران رو هم شنیدن بد نیست... 

ولی فکر کردن بهش هم خیلی بهم حس خوبی داد...

نویسنده : رها بانو ; ساعت ۸:٤٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٦/۳/۱٦
comment نظرات () لینک

+ خدایا شکرت

میگن اگر در مورد آرزوهات حرف بزنی و خیال پردازی کنی حتما بهشون میرسی... من نمیدونم چرا واسه من جواب نمیده!!

من الان یک ماهه دارم رابه تعطیلات حرف میزنم... ده روز برنامه ریزی میکردم توی رویاهام و جا پیدا میکردم... یک هفته التماس میکردم و دنبال راهکار بودم... که از این چند روز تعطیلاتم ی استفاده بکنم مفید؛ چون اصولا چیزی به اسم تعطیلات ندارم...

اما دقیقا برعکس که شد و گند خورد توی این چتد روزم هیچ؛ حالا همکار بیشعورمم میخواد تشریف ببره... اینقدر بدم میاد از این آدمای خوش شانسی که نمیدونم چقدر پیشونی دارن که 4 ماه آمده اینجا کار کرده توی بهترین زمان اینجا بوده؛ حتی رئیسه بهش عیدی داده؛ تعطیلات عیدشم کامل رفته و مرخصی هم از سرش زیادتر؛ حالا هم ی کار خوب گیرش آمده و بی دردسر داره میره...

تف تو این پیشونیه من...

که مثل اسب عصاری هم کار بکنم نه هیچکس میبینه نه هیچکس حالمو میپرسه...

حالا هم خر سیاه و راه اسیا... هرکی میره من باید بشینم جورش رو بکشم... دوباره کورشم یک ماه خرحمالی کنم؛ بعد هم ی خر بیاد ملا کنم؛ اخرشم همونا بیان بشن آدم خوبه...

یعنی نمیدونم خدا اون روز که داشت میساخت گل کم آوورد مارو از چی ساخت!! 

یعنی اینقدر آدم کم شانس باشه که طول یک سال چهارتا تاکسی عوض کنه! هنوزم نصف راه رو توی سرما و گرما پیاده رفته باشه و حرف شنیده باشه و فحش خورده باشه و پولم داده باشه... بخدا این دیگه نوبره...

بعد دختره ماشین باباش بود ؛ ماشین خودشون بود؛ ماشین آبجیشم در خونشون بود؛ میاد هر روز با ی ماشینی تازه از منم کرایه میگرفت!!! یعنی خدا به عدالت شکر!!!

همشون همینجور... همون الهه کم مرخصی رفت... کم به ریشم خندید... مریم کم مرخصی رفت... کم حامله بود حالش بد بود و دیر میامد... کم کارشون رو من کردم و حقوقش رو اونا گرفتن... کم حماقت کردم و جورشون رو کشیدم و حرفش رو هم شنیدم...

یعنی خاک...

خاک تو این پیشونی که واسه همه اره و واسه ما نه...

واقعا لذت میبرم اینقدر آرزوهام و فکرام و رویاهام به واقعیت تبدیل شدن... مسافرت که رفتم و از هوای خوب شمال و تنکابن هم که لذت بردم... الانم میام متمرکز میشم روی فروش...

اصلا من اگر شانس داشتم که اینجا نبودم...

 

نویسنده : رها بانو ; ساعت ۱:٥٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٦/۳/۱٦
comment نظرات () لینک

+ خستگی

امشب اینقدر رئیسه صداش خسته بود که از اینکه عصری بهش اون حرفارو زدم دلم سوخت...

حق داره خب تمام شبانه روزش رو یکی دو هفته ای هست داره کار میکنه... البته تازه میتونه منو درک کنه که چه جونی داشتم اما بالاخره ادما خسته میشن...

فقط کییف میداد ی جای آروم مثل همون انزلی باشه و ی هوای خوب و ی آرامش؛ اونوقت بغل و خواب... بعد تمام خستگی های ادم تمام میشد...

منکه ی همچین حسب داشتم...

کاش این چند روز تعطیلی رو خراب نکرده بود... نمیدونم چرا دلش نمیخواست با هم بریم ی تفریح به این قشنگی...

منکه اذیتش نمیکنم... همیشه هم سعی کردم هرجا رفتیم دختر خوبی باشم و پایه باشم و بهمون خوش بگذره...

نمیدونم شاید بالاخره ی فکری کرده دیگه...

شاید اونم دوس داره تنها باشه این روزا...

ولی میدونم که گاهی دوای همه دردا و خستگی ها یچیزی به اسم بغله اونم ی جای امن و آروم؛ ورای زمان و مکان...

تصورش هم لذت بخشه...

ی خنکیه بهاری و ی سکوت و ارامش و فراغ از زمان و مکان و ی بغل و ی خواب عمیق...

نویسنده : رها بانو ; ساعت ٦:٤٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٦/۳/۱۱
comment نظرات () لینک

+ اکس فرند

داشتم فکر میکردم رئیسه چه راحت منو ترک داد و خودم نفهمیدم!!

و این همه بال بال زدن منم هیچ فایده ای نداشت...

از کم آمدن ها و نیامدن ها شروع شد و بعدم تو نیا و من میام... بعد هم روزی ی زنگ و شبا یک خط درمیون پیام و بعد از کلاس زبان هم که همه بهانه های بیرون رفتنا تعطیل شدو بعد هم هرچی گفتم صرف کن این اینترنت اصلا بهم توجه نکرد بعد هم که این گروه عکاسی پیدا شد خوشحال شد که باهاشون دارم میرم و خودش دیگه نباید بیاد... بعد از اونم دیگه همه چی تمام شد...

دقیقا من الان اندازه همون دوستای قبلیش که گاهی براش پیام میزارن یا به قول خودش یکی دوتا شون هنوز معرفت دارن و بهش زنگی میزنن شدم...

اینقدری که دیگه حتی وقت خواب دلم بهانه اش رو نمیگیره...

واسه رئیسه مهم نیست من باشم یا بهش وفادار باشم یا نه... الانم اگر هرجا برم و هرکار بکنم نه میفهمه و نه میبینه... این منم که خودمو به این رابطه متعهد کرده بودم...

حالا دیگه عصرا تنها میگذرونم... شبا تنها میخوابم... تنها فکر میکنم... برای رفتن و نرفتنم تصمیم میگیرم... و مطمئنم اولین مسافرت تنهایی رو هم که برم دیگه هیچ وقت قرار نیست اون همرام باشه...

برای اون مهم نیست که کسی بهم بگه خوشگل؛ یا پیله بشن که جوابشون بدم؛ اما برای من مهمه...

الکی هم مهمه...

مهم باید وقتی باشه که واقعا یچیزی مهم باشه...

این جمله که هی تکرار بشه یعنی برو هرکار میخوای بکن... 

من فقط ی موقعیت بی سرانجام برام پیش آمد؛ رئیسه یجوری بهم گفت ما با هم اینده ای نداریم برو دنبال خودت که انگار من منتظر بودم بیاد خواستگاریم!!!

وگرنه مگه میشه یکی رو دوس داشته باشی و نخوای ببینیش؛ نخوای باهاش بری بیرون؛ نخوای بغلش بگیری؛ نخوای ببوسیش!!

قرارمون بود هروقت خواست من نباشم بهم بگه... ولی نگفت... نمیگه... همینجور که به بقیه جون هاشم نگفت... اما جوری رفتار کرده که همه رفتن... خودشون رفتن بدون اینکه آب از آب تکون بخوره...

شاید اگر شرکتش نبود... خیلی وقت بود منم رفته بودم... 

البته الانم رفتم رنگار ولی هیچ وقت دوس نداشتم توی لیست دوس دخترای اکس کسی باشم... برای همینه که وقتی یکی میره برای همیشه بلاک میشه...

 

درسته مهدی آدم نبود؛ ولی آرزوش بود این همه زمانی که من برای کارم و رئیسه میزارم واسه اون بزارم؛ خدایی منم همیشه اذیت کردم... همیشه توی رویاهاش تا همیشه فکر میکنه من هنوزم هر شبم رو با رئیسه میگذرونم...

من دوستی ساده بلدم نیستم!!!

ولی خب خوب عادت کردم که دیگه هیچکسی رو نخوام...

باید برم سفر...

رفتنم یعنی رفتن...

نویسنده : رها بانو ; ساعت ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٦/۳/٩
comment نظرات () لینک

+ وسیله های آدما

مثل انسان های اولیه! یا ادم فضایی هایی که میان زمین! یا اصحاب کهف! نمیدونم چی برازنده تره! بالاخره مثل حال همینا...

رفتم توی مغازه که ازین لوازم تزئینی و مختصر و مفید داشت... بهش میگن جهیزیه... رفتم ی کلمن بخرم... بعد یهو نگاه کردم دیدم وای چقدر چیزای قشنگ قشنگ داره... باورم نمیشد طی این همه سال که من خواب بودم اینقدر همه چی عوض شده باشه...

حالا کلمن رو گذاشتم روی میز اقاهه دارم به در و دیوارش نگاه میکنم... از اینجا تا سقف وسیله چیده بود... همشون قشنگ بودن... همشوووووون...

دوسشون داشتم...

همشون رو نگاه کردم... 

دلم میخواست همشون رو بخرم...

چه حال خوبی بهم داد...

مثل کلاغی که ببریش توی طلا فروشی!!

اقاهه فکر کنم به روانم شک کرد... نشسته بود و این همه مبهوت بودن منو تماشا میکرد...

آخه خیلی چیزای قشنگ داشت...

یاد فیلم پری دریایی افتادم... که تازه آدم شده بود و نمیدونست از وسیله آدما چطوری استفاده کنه و با چنگال موهاشو شونه میکرد!!!

ی ده دقیقه ای به همه چی دست زدم و به همه چی نگاه کردم...

خوشبحال آدما...

پس آدما هنوزم چیزای جالب برای خریدن و لذت بردن دارن!!! و من خبر نداشتم...

چه بامزه اس که توی خونه ات از هر کدوم از اینا باشه و ازشون هم استفاده کنی...

مگه چند سال گذشته که من خوابم؟؟؟

نویسنده : رها بانو ; ساعت ٧:٢٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٦/۳/٩
comment نظرات () لینک

← صفحه بعد