بفرما قهوه تلخ!


+ مثلث من

دوباره هوس کردم با خودم حرف بزنم... امروز خیلی غصه خوردم برای نمره امتحانه اما دیگه نمیشه کاریش کرد؛ اولش که با مهدی دعوام شد اما بعدش کلی سعی کرد آرومم کنه و هی 10 دقیقه یکبار پیام میداد که فکر منو پرت کنه بعدم واسم بستنی گرفت آوورد شرکت...

مثل همیشه سعی کرد خل بازی دربیاره تا من خوبشم اما من دلم یچیز دیگه میخواست... خونه که بودم یهو دلم واسه گردش با رئیسه تنگ شد... دلم میخواست بریم ی جایی مثل اون بهشت... همراهیش رو دوست دارم...

اما روم نمیشه چیزی بگم... یعنی ی جاهایی فکر میکنم نباید چیزی بگم... با این حال خیلی بی ملاحظه ام... اونقدر که امروز با اینکه میدونستم داره میره امتحان زنگ زدم کلی نق زدم... تازه داشتم به خونسردیاش عادت میکردم که مهدی آمد کلا ریختتم به هم...

امروز که مهدی رفت باز نشستم کلی نق زدم... اووووف چه آرومم میکنه... اما یجایی فکر میکنم چقدر دارم حرف میزنم!!!

حتی به اینم توجه نکردم که چندبار گوشیشو برداشت و پیاماشو بخونه... بازم نشستم و حرف زدم... اما خجالت کشیدم...

راستشو بگم دلم برای عظیم تنگ شده... ی پوست کلفتی بود که هیچکس مثل اون ندیدم که صبور باشه در مقابلم...

ازون طرفم داره هر روز واسم شعر میسرایه اما من بازم توی سکوتی به سر میبرم که هیچ به شکستنش فکر نمیکنم...

توی ی مثلث روانی دست و پا میزنم که هیچکدوم از قطباش مال من نیست...

یکی عظیم که دوسش داشتم اما الان فقط گاهی توی تنهایی دلم براش تنگ میشه اما دوس ندارم به التماساش جواب بدم چون بدجور رفت...

یکی مهدی که تازه امده؛ خیلی مدعیه؛ خیلی با ملاحظه رفتار میکنه اما بدجور روانمو میجوه وقتی چیزی باب میلش نیست؛ گاهی اصلا باهاش راحت نیستم...

یکی رئیس که خیلی دوسش دارم اما چون میدونم باید بره مجبورم ی چیزایی رو بزارم توی دلم بمونه...

کاش ی نقطه جدید پیدا میکردم... ی نقطه که مثلثم رو هرم میکرد... ارتفاع میگرفتم از این که هستم... نجات پیدا میکرد روحم... بدجور روحمو چنگ میزنه که یکی رو داشته باشم که بتونم بگم مال خودمه... نه ترس رفتن نه خاطره نبودن نه شرم بودن...

نمیدونم چجوری باید خودمو جم کنم...

نویسنده : رها بانو ; ساعت ٩:٤۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/۳/۳۱
تگ ها: مخ شویی
comment نظرات () لینک

+ این روزا با این آهنگ زیاد حال کردم

آهنگ بگو دل از آوا:

 

نگاه آسمون سرد و غریبه، ولی بارون نداره ابر تیره 

برهنه پیکر درخت های باد، پرنده تو غبار مه اسیره 
.
نفس های درخت خونه انگار، پر از شور جوونه های تازه ست 
صدای پای آب رو تن این خاک، ترانه شکفتن دوباره ست 
.
بگو دل، بگو دل، بگو دل تو دلت نیست مثل من طاقت دوری رو نداری 
بگو دل، بگو دل، بگو دل تو دلت نیست مثل من منتظر فصل بهاری 
.
بگو دل، بگو دل، بگو دل تو دلت نیست مثل من طاقت دوری رو نداری 
بگو دل، بگو دل، بگو دل تو دلت نیست مثل من منتظر فصل بهاری 
.
دست خورشید رو تن شب، مثل بوسه می نشینه 
هر نسیمی با نوازش، رقص گل ها رو می بینه 
قاصدک ها بی قرارن، از شقایق نامه دارن 
توی قلب دشت تنها، حس خوشبختی میارن 
.
بگو دل، بگو دل، بگو دل تو دلت نیست مثل من طاقت دوری رو نداری 
بگو دل، بگو دل، بگو دل تو دلت نیست مثل من منتظر فصل بهاری 
بگو دل، ای دل، بگو دل، ای دل بگو دل تو دلت نیست مثل من طاقت دوری رو نداری 
بگو دل، بگو دل، بگو دل تو دلت نیست مثل من منتظر فصل بهاری

نویسنده : رها بانو ; ساعت ٩:۳٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/۳/۳۱
comment نظرات () لینک

+ ی بغض کهنه

امروز برای نمره گریه کردم...

امروز مثل بچه ها گریه کردم... برای نمره...

بعد از مدتها ی چیزی تونست این بغض خفته و لعنتیمو بشکنه و من گریه کنم...

به مهدی و بیستش حسودیم شد... به اینکه استادی که من برای درسش اینقدر زحمت کشیده بودم اینقدر کم لطف باشه...

به اینکه هیچ جای دنیا اون چیزی که حقته نمیگیری... به اینکه هیچ جوری نمیتونی ثابت کنی اندازه بقیه زحمت کشیدی... و به اینکه درسی که اینقدر ازش مطمئن باشی معدلت رو دو نمره بیاره پایین...

هنوز بغض دارم... 

هنوزم دلم میخواد بشینم زار و زار گریه کنم...

همه میگن فراموش کن... اما سخته... سخته فراموش کردن چیزی که میدونی حقته اما راهی برای گرفتنش نداری...

خدای تو توی دنیا هیچ کاری واست نمیکنه... همون خدایی که جای حق نشسته... اگر دنیای دیگه وجود داشته باشه؛ حقت دیگه به چه دردت میخوره؟! تو داری میری بسوزی اون ادمم داره میره بسوزه... دیگه چه فرق میکنه طبقه چندم باشی... اصلا حق اون دنیا به چه درد میخوره... همش مسخره اس...

فکر میکردم امتحانامو خوب دادم... منتظر بودم 19 ببینم... و اونقدر خیالم راحت بود که درسای صالحی که اصلا شعور درستی نداره با 12 و 14 رد میشه که دلم خوش بود معدلم نیاد پایین 17...

اما الان گند زده شد توش...

اکبری بیشعور چجوری نمره گرفته نمیدونم... تا روز آخر هیچ خبری از مقالش نبود... استاد احمق فقط دلش خوشه به اینکه ی اسمی ازش توی مقاله باشه... حالا نگاه نمیکنه من بدبخت چقد با علاقه رفتم سر کلاسش و اونا همشون یا نبودن یا چرت زدن و چرت و پرت گفتن...

آخ که هنوز بغض داره خفم میکنه... ی بغض کهنه...

کاش بیشتر گریه کرده بودم... 

کاش میتونستم این بی عدالتی رو فراموش کنم... 

فراموش میکنم... مجبورم... اما این بغضش ی زخم میشه روی دلم برای همیشه... که من باز هم نتونستم حقم رو بگیرم... سالهاست به این عادت کردم که حقم رو نگیرم و میدونم دنیای دیگه ای نیست که این مسخره بازیا به دردم بخوره...

من بی عرضه ام... که نمیتونه اونچه که باید بشه...

نویسنده : رها بانو ; ساعت ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/۳/۳٠
تگ ها: الان من
comment نظرات () لینک

+ دااااااد زدم

صبح اول شنبه که واسه آدم اعصاب نمیزارن که ...

حالا هی من میخوام مثبت باشم... هی میخوام هیچی نگم... هی میخوام خودمو خر کنم... اگه گذاشتن...

بیچاره رضا... باز امروز سرش داد زدم!!

بخدا من مقصر نبودم خودش هی لج منو درآوورد... به اندازه کافی تنبل هست که منو منفجر کنه حالا بیاد واسه من قیافه ه بگیره خیلی زور داره... 

کارای خودش رو میندازه گردن من... خب آقاجان اگه قراره من کارای رضا رو انجام بدم رودربایسی که نداریم؛ بیان بهم بگن آقا این کارای تو و هر روزم باید جواب بدی!! 

امروز صبح که بازم رضا با همه توضیحات من مبنی بر اینکه آقا اولا من لیست آپ نمیکنم دوما این لیست بیا بریز خودت آپ کن سوما ی سری فاکتور اصلا توی دفتر نیست؛ بازم بهم گیر داده که این لیستا چرا آپ نیست!!!!

الان من باید چیکار میکردم؟ توی افق که نمیشد محو بشی... چون افقی واسه اینجا جا نگذاشتن؛ اما داد که میشد زد! من گزینه دوم رو انتخاب کردم... اما بعدش دلم واسش سوخت!!

خیلی موش میشه وقتی مقصره اما متاسفانه به هیجاش برنمیخوره که ی تکنی به خودش بده...

بالاخره اینکه من هفته رو با داد شروع کردم!

نویسنده : رها بانو ; ساعت ٧:٢۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/۳/۳٠
comment نظرات () لینک

+ مثبت تر از همیشه

بعد از مدتها دیروز نشستم و با خودم ی فکر اساسی کردم... یهو به خودم گفتم چقدر خاکستری شدم... خیلی وقتا روزا این من بودم که با هر حال و احوالی که بقیه داشتن بهشون انرژی میدادم و بیخیال دنیا میشدم و میخندیدم و همه رو به فکر مینداختم که عجب آدم سرخوشیه این...

خیلی وقتام موجب میشدم تا بقیه بخندن و از اینکه انرژی میگرفتن خوشحال میشدم... هر روز صبح آمدن بچه ها مساوی بود با صورت خندان من حتی اگر دلم غصه داشت... چرا نباید مثل قبل باشم؟ 

رئیس خیلی کم حرف میزنه؛ خیلی کم نصیحت میکنه و بیشتر شنونده اس... اما همون حرفای کمش گاهی منو به فکرای طولانی میندازه...

یادمه ی بار بهم گفت حالا که نسبت به پارسال خیلی بهتری چرا باز احساس خوبی نداری؟

دیروز خیلی به خودم و سال قبل و روزای بدم فکر کردم... به شروعم با شرکت و به همه اون چیزی که دوس داشتم داشته باشم... راس میگفت... من خیلی چیزا رو دارم که میخواستم داشته باشم؛ کوچیکیه کوچیکش همین دانشگاهه...

نمیدونم چی شد که یهو تصمیم گرفتم دوباره خودم خودمو هل بدم خودم خودمو بسازم...

لبخند زدم... از همون اول صبح به گرمای خفه کننده تابستانی خندیدم و به دونه های عرقی که از گردنم به هم میپیوست و از خط بین سینم سوتینم رو خیس میکرد... به بعد از مدتها با تاکسی اینور اونور شدنم و به خستگی ظهرگاهیم... به چهره همکارام و به توقعات دوستام... به نق نق های آبجیا و به دردودل های مهدی...

من دوباره مثبت شدم... 

نویسنده : رها بانو ; ساعت ٧:٤٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/۳/٢٧
comment نظرات () لینک

+ هلم بده

من ی آدم اکتیوم... یعنی شلوغ بازی و بپر بپر خیلی دوس دارم... از هیجان و سورپرایز هم خیلی خیلی خوشم میاد... یعنی همینجوری الکی منتظرم ی اتفاقی بیفته من شنگولشم... عاشق دوستای پایه و خرابکاری ام... کارای بد بد نمیکنم اما اگه کسی هم کاری کرد ساپورتش میکنم...

نسبت به سنم کارام شاید بچه و لوس به نظر بیاد اما من هنوز عاشق چیزای رنگی رنگی ام... خیلی تنوع طلبم و رکود روانیم میکنه... واسه کمبودام حسودم... زود غصم میگیره و دلم میشکنه... اما زودم خودمو جم میکنم... استاد حرف زدن با خودمم و گول مالیدن سر دل بی صاحاب شده... به راحتی به نقطه ضعفم اعتراف میکنم... و مثل ی کتاب رنگی رنگی ام با فقط چندتا ورق...

اما ی خصلت بد دارم و اون اینه که زود انرژی خالی میکنم... و احتیاج به هل دارم... ولی یکی که هلم بده تا خیلی جاها میرم... اما هیچوقت هیچکسو پیدا نمیکنم که همچین درست و درمون هلم بده... 

چند وقت پیشا ی خدابیامرز بود گاهی ی هلی میداد بد نبود اما خب زمونه اس دیگه... بعد رئیسه بهم قول داد هلم بده اما خودشم الان باطری خالی کرده توی تعمیرگاهه... تا اینکه مهدی پیداش شد... ظاهرا میخواست هل بده اما چندوقته فهمیدم نه اونم تا منفعتی نداشته باشه هلی نمیده... 

دلم گرفته... اوراق شدم... دیگه باید با یدک کش ببرنم توی قسمت قراضه ها... حس خوبی نیست... من هنوزم وقتی به هیجان فکر میکنم خون میدوه زیر پوستم... دلم ی قدرت تمام نشدنی برای تکیه میخواد... ی کوه که بشه ازش انرژی گرفت... ی انرژی تمام نشدنی... یکی که هل بده و وقتی به روغن سوزی افتادم دوباره هل بده...

همیشه سعی کردم با همه خستگیم هل بدم؛ اما آرزو کردم ی بار یکی پیدا بشه که بخواد بی چشم داشت هلم بده... به همه جا میرسیدم اگه یکی بود که میفهمید معادله من خیلی ساده حل میشه...

من + توجه + هیجان = انرژی ی تراکتور هسته ای!!! 

نویسنده : رها بانو ; ساعت ۸:٤٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/۳/٢٦
comment نظرات () لینک

+ الان من و طرح های توسعه ای

طرف رفته عمرشو گذاشته درس خونده در رشته اقتصاد از نگاه دیدگاه های گدشته مرتبط به امور نمیدونم چی چی که فقط شاید ازین فارغ التحصیل توی دنیا دو نفر باشه دکتر شده بعد از بدبختی استاد دانشگاه شده از بیچارگی ساعت اضافه کار برداشته بعد از شانس و قسمت ما افتاده توی کاسمون...

حالا همین نیمه پرفسور از کل 10 جلسه 4 جلسه آمده و هر جلسه به طور مفید وغیر مفیدش 35 دقیقه سرکلاس بوده و نصف بیشتر وقتشو دلش واسه اقتصاد از دیدگاه نمیدونم ارتباطات توسعه یافته و نیافته سوخته بعد میام ترم و جزوه و اینام که اصلا به کلاس کاریش نمیخوره...

جلسه آخرم برداشته چهارتا فرمول اثبات کرده گفته نه من اینارو واسه اطلاعات عمومی میگم... و ی فایل داده که تا صفحه فلان بخونین و امتحان تستی! خالا هی از ما نه و از اون اره...

همین جناب اقا کلا با بروبچ مهندسی حال کرده و مقاله داده بهشون تپل و وعده 20 و بقیه هم به روح امواتشون صلوات!!!

بعد سه روز به امتحان بیاد زنگ بزنه به هوشیارترین دانشجوی کلاس که اگه بیخیالش بشی راه خونشون رو گم میکنه و ازش بپرسه تا کجا امتحان بود؟!!

بعد ماکدا بهش یادآوری بشه که امتحان تستی بوده دیگه و اونم بگه آررررررره... هی بگن استاد جان دانشگاه اجازه امتحان تستی نمیده بگه من میگیرم...

بری بشینی جزئیاتی از اون جزعبلات جزوه رو بخونی که به درد دنیا و آخرت و هیچ کجای ساخته شده و نشدت نخوره؛ اونوقت بری سر جلسه امتحان بشینی با استرس و ببینی برگه سوال شامل 8تا سوال تمام تشریحی و کاملا اثباتیه...

همین!!!!!

نویسنده : رها بانو ; ساعت ٤:٢٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/۳/٢٦
تگ ها: الان من
comment نظرات () لینک

+ فرشته چپ و راست

داشتیم با دوستام خرابکاری میکردیم؛ یاد فرشته شونه راستم افتادم... دلم براش سوخت... داشتم تصور میکردم بیچاره چقد بیکاره؛ چند وقته داره خمیازه میکشه و حتی گاهی کمک اون چپیه میده که نامه هاشو ببره و برگرده... ی دفتر 40 برگ قدیمی ازون کاهی های دوران مدرسه ما داشته که هنوز نصفه هم نشده؛ اونوقت این یکی چپه دیگه از بس پاپکو و کلاسور پر کرده الاناس که دیگه باید بره سراغ تبلت و ازین برنامه های حسابداری و ارتباط مستقیم با انبار و اینا...

بعد از تصور اینکه این چپیه چقدر حالش از دست من بده خندم گرفت... اگه میتونست حتما منو میزد... گاهی که میخوابم دعا میکنه دیگه بیدارنشم که اون بیچاره مجبورشه دوباره بنویسه...

البته شایدم الان دیگه من بجای ی فرشته چپ و ی فرشته راست؛ دوتا فرشته چپ داشته باشم؛ واقعا اگه به این نتیجه نرسیده باشن که حقشونه...

حالا قیافه اون راستیه که داره خمیازه میکشه و هی به زمین و آسمون نگاه میکنه خودش ی سوژه خنده اس و از طرفی گاهی که از بس کارام بده ی هـــِــن کشیده میگه و در چشاشو میگیره و گاهی سرخ میشه و ازون چپیه که با عصبانیت داره مینویسه خجالت میکشه...

فک کنم الان دیگه پر و بالاش ریخته! پیر شده بیچاره از دست من... باور کن داره دعا میکنه من بمیرم و اون دنیا ی حالی بهم بده... اصلا شرط میبندم با اون ملکه عذاب ریختن روی هم که بیاد ی حالی بهم بده سنگین...

خب دیگه منکه تقصیر ندارم... خداجون مقصره که میدونست آدماش چه جونورایین و دوتا فرشته مثل هم گذاشته واسه کاراشون!!!

خسته نباشی فرشته...

نویسنده : رها بانو ; ساعت ۸:٤٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/۳/٢٥
comment نظرات () لینک

+ نهار یا دنس

امروز که توی گرمای ظهر ایستادم تا واسه شکم کارد خورده یچیزی بخرم و بیارم خونه؛ به همه اونایی که برای شکمای کارد خوردشون خرید میکردن و تازه چندتا چشم انتظارم داشتن نگاه کردم...

خوردن عجب مقوله مزخرفیه... خدا که واسه آفریدن انسان به خودش احسنت گفته؛ نمیتونست بجای خوردن از ی روش دیگه برای رشد و نیرو گرفتن استفاده کنه؟! مثلا بجای خوردن روزی سه وعده به رقص احتیاج بود؛ همون حرکات موزون مثلا...

طرف گرسنه که میشد باید بجای کافه میرفت کلوپ!

یا آهنگ میگذاشت میرقصید... حالا هرکسی روی وسع خودش میتونست وسیله موسیقیش فرق کنه... یکی خیلی پولدار بود پیانو میزد یکی نداشت با قابلمه تنبک میزد...

اونوقت همه مامانا بجای آشپزی باید آهنگ سازی و نواختن یاد میگرفتن؛ بعد بجای اینکه بگی دست پخت مامان من معرکس میگفتی آهنگای مامان من واویلاس... بابام همچین روشون قر میده که ادم حض میکنه...

حالا از اون طرف تصور کن آقایون از راه میرسیدن؛ خانمه جای دویدن توی اشپزخونه باید میدوید ضبط روشن میکرد... بعد همینجور آدم بود که داشت میرقصید!

به جنبه های خوبش که فکر کنی؛ یکی این بود که مثل خوردن نبود که چاق بشی؛ چون هرچی بیشتر میرقصیدی لاغرتر و خوش اندامتر میشدی... بعد قشر تنبل معلوم میشدن که چاقن... کلاسای رقص چه شوری داشت و دیگه کسی مریض نمیشد چون تحرک داشتن... اوووووه فایده هاش خیلی زیاده اگه بخوام بگم...

در انتهای قضیه هیچکس دپرس نبود... و این از همش بهتر بود... 

رقصای دسته جمعی و خانوادگی... بعد مثلا ظهر که میخواستن غذا بخورن میگفتن وایسا برادرتم بیاد با هم برقصیم!!!

نمیدونم چرا خدا به این قضیه فکر نکرده و ی عالمه ادم بی خاصیت رو آفریده که فقط بخورن!!!

نویسنده : رها بانو ; ساعت ۸:۳٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/۳/٢٥
comment نظرات () لینک

+ تنها هستم

امروز دلم خیلی گرفت... واقعا احساس تنهایی کردم...

تنهایی رو دوست دارم اما ی وقتایی هم از اینکه اینقدر تنهام خسته میشم... شایدم ایده آل نگاه میکنم؛ شایدم همه همینن...

فردا ی امتحان مسخره دارم و از اینکه امین و مهدی از همین الان 20 شدن لجم گرفته... حقش نبود که با ی مقاله یدوتا درس رو 20 بگیرن... استاد خیلی نامرده فقط واسه اینکه هم رشته ایش بودن بهشون میدون داد...

خیلی زور داره که از معاون دانشگاه گرفته تا استاد همه قوم و خویش باشن؛ بعدم معلومه که کی چند میشه... اینم شانسشه دیگه...

بعد امروز شرکت تعطیل بود... هروقت عصرا نمیرم شرکت تنهاتر میشم اما وقتی هم میرم فکر میکنم چقدر کار دارم...

بعد زنگ زدم جیلا؛ خونه مامانش بود؛ این روزا حال خوبی نداره... بیخیالش شدم...

ایران بازی داشت؛ هیشکی نبود...

رفتم ارایشگاه؛ بعد رفتم ی ساعتی تنهایی شرکت نشستم و به کارام رسیدم... حوصلم سر رفت رفتم خیابون بعد رفتم هتل باغ... اونجام تنهایی نتونستم بشینم... 9بود رفتم خونه مامان اینا... از اونجایی که حالم خوب نبود؛ هیچی هم خوب نبود... فقط خبر جدیدشون این بود که گربشون زاییده بود!!!

ی فکری کردم با خودم؛ دیدم خیلی تنهام... دوستام کیان؟ یکیش رئیسه... این روزا بدجور بی حوصله و بی انگیزه شده... حتی حوصله خودشم نداره چه برسه بمن... یکیش مهدی... بابت این امتحانا ازش دلگیر شدم... دلگیر که نه؛ اما زیادم مثل قبل حوصلش رو ندارم علاوه بر اینکه اونم خیلی اوضاع جالبی نداره(البته اون هیچوقت مثل ادم نیست یا خیلی اکتیوه یا خاموش میشه یهو!)

یکیش جیلا... حیف چقدر شاداب بود؛ این روزا با افشین زدن تو سروکله هم... آینا هم که دست و بالشو بسته...

من دیگه هیچ دوستی ندارم... وقتی خسته ام... وقتی احتیاج دارم برم بیرون... وقتی غصه دارم... وقتی میخوام یکی باشه... هیچکس نیست...

این خیلی بده... خیلی بده که هیچکس نباشه وقتی تنهایی...

و من خیلی تنهام...

نویسنده : رها بانو ; ساعت ۸:۱٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/۳/٢٥
comment نظرات () لینک

+ شکست عشقی

هی...

چه حال بدی...

من الان شکست خوردم... شکست عشقی... حالم بده و تقریبا دارم میرم معتاد بشم!!

دلم از خودم گرفت وقتی هنوز امید داشتم میلاد بیاد و گوشیم رو درست شده تحویلم بده!!

من باز دل بسته بودم... خیلی سخت... 

نمیدونم چرا اما این مدلیم دیگه... وقتی لج کنم به کاری که تصمیم ندارم؛ گند زده میشه به احوالاتم... والبته سالها بود داشتم به خودم تلقین میکردم حواست باشه به هیچی دل نبندی چون همه میرن و تنهات میزارن... اما در عرض 4ماه همه اطرافیام شروع کردن به فرستادن ی موج جدید از تاثیرگذاری که یادم رفت به خودم چی قول داده بودم...

من عشقم رو از دست دادم و حالا گوشه ی کافی شاپ؛ تنها؛ به آهنگ لایت ایتالیایی گوش میدم که خوشحالم هیچی ازش نمیفهمم!!

هیچکس حال منو درک نمیکنه... نمیفهمه توی اوج لذت عشقت رو از دست دادن یعنی چی!

شاید لازم بود تا بازم ی خط ترمز برای کارام بگذارم ویادم بمونه دل نبندم...

حالا گوشی قشنگم رو توی دلم خاک میکنم تا دلم یادش بمونه "دل بستن به چیزی که برای همیشه ماندنی نیست مرگ تدریجی رویاست"...

هی...

چه روزای خوبی با هم داشتیم...

 

نویسنده : رها بانو ; ساعت ٦:۱٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/۳/٢٤
تگ ها: مخ شویی
comment نظرات () لینک

+ افکار ترکاننده

خدا نکنه یچیزی از مغز پوک من ردشه که عاقبتش جز دردسر واسم نباشه... راه نداره که اون اتفاق نیفته و گند زده نشه توی احوالات من تا مدتی که بتونه به من بگه میشه تو دهنتو ببندی؟!

دو روز پیش داشتم ی لیست که توی فلش مموری بود آپ میکردم؛ بعد گفتم حالا ی دونه بکش رو هم بریزم روی سیستم شاید فلشه ترکید و دستم موند توی حنا؛ بعدم توی دلم گفتم حالا هی اطلاعات رو دو سر و دوجا کنم که چی بشه اینقدر فایل تکراری داریم...

هیچی دیگه دقیقا فردای اون روز که دیروز باشه مریم زنگ زد که کامی فلش رو نمیخونه... گفتم اشکال نداره من عصر خودم درستش میکنم...

حالا امروز آمدم میبینم فلش جان به رحمت ایزدی رفته!

و همه فایلارو هم همراه خودش به گور برده...

من فقط تونستم برای دقایقی در افق محو بشم و همین...

حالا اگر هزارسال بشینم به ی ماشین مدل بالا فکر کنم یا دو قرون پول یا حتی ی وام که بتونه یکم ازین وضع و حال درم بیاره؛ خدا نکنه که جز برعکسش چیزی اتفاق بیفته... خیلی جالبه که فکرای مسخره فقط حقیقت میشن نه فکرای دیگه...

کلافه میشم وقتی وسایل دور و برم باهام لج میکنن...

کاش خدا میزد توی سر افکار من و بالاخره از ی راهی یجایی یجوری منو به سمت مثبتاش متحول میکرد... البته از شما چه پنهون الان مثبتاش بیشتر پولیه!!!!

چیزی ندارم بگم جز "آمین".

نویسنده : رها بانو ; ساعت ۸:٠۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/۳/٢٠
comment نظرات () لینک

+ هیچی مثل همیشه

دوباره سگ شدم!

یعنی الان دلم میخواد یکی یچی بگه من ازون نگاه های عاقل اندر سفیه بهش بکنم تا بترکه... وقتی حوصله ندارم یعنی حوصله ندارم...

امتحان دیروز با نامردی تمام گند زدم... حقم نبود... ی سوال 2نمره ای رو نوشتم و خط زدم و همونم درست بود... اینقدر ابله هستم و اعتماد به نفس ندارم که از استاد بپرسم همین میشه یا راهنمایی بگیرم؛ اونوقت پسرا مثل بچه های مهد کودکی به سر و کول استاد آویزون میشن تا جواب بگیرن بالاخره...

فردا ی امتحان مسخره دارم... و بعد اونای دیگه تمام و من دو تا امتحان چرت دیگه دارم... چقدر دلم ی جای دور میخواد...

دلم میخواد برم ی بهشت دور... مثل اونجا که با رئیسه رفتم و بعد کنار اون آب و سایه اینقدر بشینم و فکر کنم تا همه فکرایی که نکردم و تلنبار شده از روحم بره بیرون...

بمن میگه مغرور!! کلی هم منت سرم گذاشت... اصلا دیگه دلم نمیخواد باهاش حرف بزنم... اصلا دلم میخواد مغرور باشم...

خیلی وقته در مخم رو بستم و نمیزارم فکری ازش رد بشه... فقط دارم توی لحظه دست و پا میزنم و میگذرونم... اما حرفاش موجب شد یکم دلم برای فکرم تنگ بشه...

میدونم اگه بهش رو بدم دوباره روحمو میجوه اما فک کنم باید یکم فکر کنم...

دیشب با بچه ها رفتیم بیرون اما دلم بیشتر گرفت...

احساس افسردگی میکنم... اون شادابیه روزای قبل رو ندارم... بچه های شرکت هیچکدوم پایه نیستن... ی همکار درست و درمونم گیرم نمیاد که با هم جور بشیم... هرکی میاد ی مدل پژمرده اس...

نمیدونم دلم چی میخواد اما ی بهانه بزرگ داره... بهانه ای که نمیزاره من احساس خوبی داشته باشم...

حالم چقدر بی حوصله اس...

نویسنده : رها بانو ; ساعت ٧:۳٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/۳/٢٠
comment نظرات () لینک

+ اولین امتحان راس راسی

امروز اولین امتحان راس راسیه درس خوندنم رو دادم... البته اینقد حواشیه قضیه زیاد بود که ی خستگی و ی سر درد مونده به تنم...

سه روز حسابی وقت داشتم بخونم... خدایی تلاش کردم و البته بجز ی تولد و ی عروسی زورکی چیز دیگه ای از درس جدام نکرد... بعد از مدتها واقعا درس خوندم... 

توی این فاصله مسخره بازیای مهدی و امین تمامی نداشت و بازم مثل بچه دبستانیا حرص امتحان رو داشتن و اون همه استرس الکی... با دروغایی که ازشون شنیدم خیلی به این چرندیاتی که میگن فکر نمیکنم...

امتحان واسه خودش داستان بود و با تاخیر یک ساعته و جابجایی محل امتحان همراه شد و بالاخره استرس پشت در موندن و در انتها سوالایی که همه جورشو حدس میزدم جز این مدل اما به لطف تقلب تونستم همشو بی دغذغه بنویسم و راضی کننده بود...

حالا که آمدیم از جلسه بیرون باید به سین و جیم های جناب آقایانی جواب بدم که کلا خودشون دروغن...

منی که به بابام هم سین جیم جواب نمیدم خیلی زورم آمد... باهاشون قهر کردم و زدم بیرون... برن گمشن...

توی دلم میگفتم میرم خونه و با فراغ بال ی دوساعتی میخوابم و آماده میشم بعد از سه چهار روز میرم شرکت... اما با این اعصاب داغون مگه شد بخوابی؟!!

نیم ساعتی آویزون بودم و بعدم جم کردم آمدم شرکت شاید بهتر بشم اما اوضاع بدتر از اونی بود که باید... خوشبختانه رئیسه واسه شنیدن نقهای من همیشه وقت داره... آمدنش موجب شد یکم بهتر بشم... چقدر نق زدن خوبه...

اما هنوز از دست اون دوتا کفری ام...

نویسنده : رها بانو ; ساعت ٥:٠٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/۳/۱٧
comment نظرات () لینک

+ امشب چه شبیست

 

از فکر اینکه من یکبار دیگه تمام میشم بغض میکنم...

چقدر امشب دلم بغل میخواد...

سخته فکر کردن به انتهایی که لیاقتت نیست... از فکر به اینکه باز هم تلاشم به جایی نرسه دلم میگیره تا حد جنون...

رئیس...

چه دنیای زیبایی بوی تصوراتم دارم و چه افسوسی پشت گذر کوتاه زمانی که هیچیش به تنهایی دست من نیست...

یک انتهای غم انگیز... یک پایان ناخواسته... یک آرزوی نیمه تمام دیگه و یک رهگذر دیگه که باز خود خواسته از کنارت رد میشه...

خسته ام... یک آغوش مهربان و پر نوازش نیاز دارم تا افکار مایوس کنندم رو از ذهنم جارو کنه...

دوس ندارم ی پایان غم انگیز رو دوباره تجربه کنم اما اگر به این پایان برسم دوباره آغازی نخواهم داشت... خسته تر از اونم که به این همه انرژی و تلاش بی پایان و با عشق فکر کنم...

رئیس...

دلم برای قهوه های شبهای پارسالمان تنگ شده...

شاید اونقدرام نمیخواست شروع بشه و من موجب شدم اینقد پر رنگ و پر توقه شروع کنیم... شاید باید پشت سیستمم میموندم و دم نمیزدم از بحث های نا مرتبط... اما حس رسیدن به هر آنچه خودم رو توانا میدونستم مجبورم کرد...

میترسم... تو خوب میدونی که من وقت ترس باید دستتو محکم فشار بدم...

میترسم از پایانی که ناخواسته خاکستری ترم کنه...

و از گذر رهگذری که باز نقشی توی ذهنم زده...

محکمتر از همیشه منو به آغوش بکش... امشب بدجور تنهام...

نویسنده : رها بانو ; ساعت ٤:٥٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/۳/۱٧
تگ ها: مخ شویی
comment نظرات () لینک

+ آخر شهریور

امروز پریش بودم... حساب و کتابا ی بار دیگه روانمو داغون کرده بود... بوی کال تکرار مکررات مشامم رو به آزار میداد... شرکت پر بود از تاسف من... تاسف روزهایی که نمیدونستم واسه چی گذروندم... نه جایگاهم رو میدونستم نه معنیه بودنم... همه چیز رو یهو گم کرده بودم... توی این اوضاع قمر در خرم اعظم آمد کمک... تحمل نبودن آدمایی که به امید بودنشون وقت گذاشتی سخته... دلم میخواست پیاده برم تا بی نهایت... غرق بشم توی خودم و هیچی نشنوم و نگم...

غصه ام از حد گذشته بود... حد من اینجا تمام شده بود... هر روز و هر شب به امید آمدن رئیس میگذشت و حالا همه توقعاتم از رئیس به هیچ رسیده بود... من دیگه نمیتونم توی این معلق بودن وقتی رو بگذرونم که میدونم برای برگردوندنش همین الانم چند سال عقبم...

ی عالمه حرف توی مخم رژه میرفت... ی عالمه حس بد داشت هلم میداد به ته جهنم افکارم... و من داشتم توی اجبار به تحمل لحظه های پر از هیچی حل میشدم... به کوه آتشفشانی تبدیل شده بودم که دیگه نمیتونست جلوی فورانم رو بگیرم... چه حس بدی بود...

دلم برای همه اون شبای پروانه ای تنگ شده بود... دلم برای اشتیاق بودن تا لحظه های آخر همراهی تنگ شده بود... دلم رئیسم رو میخواست که افکارم رو بغل کنه و منو به ی تکیه گاه محکم امیدوار کنه... دلم ی کوه میخواست که توش پر باشه از آرامش...

وقتی اعظم رفت آرزو کردم کاش منم میتونستم برم... برم ی جایی که آروم بشم... شاید آروم میشدم... اما نه...

رئیسه به راحتی از اخمام فهمید که اوضاعم اصلا روبراه نیست... و این شروع ی عالمه تکرار شد... اما این بار یچیزی گفتم که با همه سخت بودنش مجبور شدم به گفتن... من باید با خودم و وقتم روراست باشم... من باید بین تکرار و روزهایی که نمیدونم چه اتفاقی میفته انتخاب کنم...

این بار به خودم و آینده کوتاهم ی فورجه دادم... آخر شهریور... و بعد من و همه آمال هایی که براشون تلاش کردم تمام میشیم...

 

نویسنده : رها بانو ; ساعت ٤:٥٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/۳/۱٧
comment نظرات () لینک

+ منم سوگلی؛ منم شاه!

یهو زدم به جستجوی سوگلی ها و بانوان و نسبان حرمسرای ناصرالدین شاه! چقد این سوگلیه خوشگل بوده!!

دلم خواست سوگلی باشم... تصور کن؛ توی تمام دربار با اون همه عظمت تو تک باشی... شاه چقدر خاطرتو بخواد... وای اگه من بودم چقدر شلوغ بازی میکردم... کل دربار رو به هم میریختم... عاشق سبیلای شاه میشدم و از کشیدنشون لذت میبردم...

چقدر دربار واسه لج درآووردن جای خوبیه!! چقدر کییف میده به عالم و آدم دستور بدی... بری توی مطبخ و سفارش غذا بدی... بری کوه و جنگل بدو بدو کنی و چقدر باحاله شاه رو دنبال عشوه های خودت بکشونی...

چقدر از القابش خوشم آمد...

اولین زن فرنگ رفته... اونوقت من با 200سال قدمت ذر سال نمیدونم 2000 رو به 3000 ی تخم سه زرده گذاشتم رفتم استانبول!!

داشتم فکر میکردم چقد باحال که یهو بری در بزرگ اتاق شاه رو باز کنی و بپری بالا پایین و حواسش رو از کاری که میکرد بپرونی... چه کیفی میده دستش رو بگیری و با اون یال و کوپال دنبال خودت بکشونی و مجبورش کنی فریادهای بچگانت رو تحمل کنه... 

بیچاره شاه! حتما که چون خیلی دوسم داشت کلی هم ذوق میکرد که من شیطونی کنم!! وااااااای انیس الدوله کوفتت بشه!

از این تخیلات بسی در حض وافر به سر میبرم...

خاک بر سر ما که آدم نشدیم چه برسه سوگلی!!!

نویسنده : رها بانو ; ساعت ٦:۳۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/۳/۱۱
comment نظرات () لینک

+ سوگلی امروزی و دیروزی

ی چند روزه به سلامتیه رفیقای بی مرام و هوای بس ناجوانمردانه گرم و درسای تلنبار شده و نخونده؛ دیگه نمیرم پیاده روی... خدایی دهن فاطی وا مونده بود که تونسته بودم توی یک ماه دور و برم رو صاف و صوف کنم اما الان دوباره به شدت رو به رشدم ماشالا!!!

آمدنی چندتا خانم رو دیدم که توی پارک بدو بدو میکردن و هیچکدوم ترتیب و ترکیب نازی نداشتن(البته واسه خداجون مهربون کاری نداره که در عرض دو سوت ترتیب من رو هم بده) بندگان خدا شدیدا تلاش میکردن و منو به خنده انداختن؛ نه اینکه به اونا بخندم؛ یادم آمد از جوونیا وقتی همه بهم میگفتن وای اینقدرم لاغر و باریک خوب نیست! و حالا همونا برای یکم وزن کم کردن دارن جون میدن...

بعد یادم افتاد از اینکه قدیما چقدر دخترای تپل مپل توی بورس بوده... و اینکه یاد سوگلی های ناصرالدین شاه(یا یکی از همین شاه های قاجار) افتادم... ی عکس که خیلی توی شبکه های ارتباطی پخش شد؛ البته من قبلا توی موزه مربوط به دوره قاجار اون عکس رو دیده بودم و کلی هم لذت برده بودم...

بعد به این فکر کردم اگه ناصر الدین شاه همین حالا ها یهو از قبر سر بر میاوورد با دیدن این خانم ها و این مدل ها چه قیافه ای میشد؟! 

باربی های امروزی با این همه رنگ و لعاب و ابروهای نخی و مداد کشیده و پروتز کرده کجا و بانوهای چاق و تپلی و ابروهای پیوندی و کمونی حرمسرای جناب ناصرالدین شاه کجا...

مردا هم در نوع خودشون قابل مقایسه ان... سبیل کلفتای با مرام و لوطی کجا و پسران ابرو برداشته و شلوار از پا سرازیر امروزی کجا!!!

بالاخره ببین از کجا به کجا!!!

 

نویسنده : رها بانو ; ساعت ٤:٥٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/۳/۱۱
comment نظرات () لینک

+ روانشناختی

گاهی وقتا که میرم توی نخ خودم؛ مثل بقیه خودمو روانشناسی میکنم و بعد برای خودم متاسف میشم!!!

از روی نوشته هام کاملا میشه حالمو فهمید... دفتری که روی میزم پهنه داره حالمو داد میزنه...

الان در مرحله لجبازی با خودمم... یعنی هیچ نقطه اتکایی ندارم... از هیچی خوشحال نمیشم... دوس دارم متفاوت از قبل باشم... نوشته های شیبدار و در هم و برهمم یعنی بی ثباتی... با مداد و یکسان نوشتن یعنی از هیچی لذت نبردن... 

الان زدم به در از مرحله خانم حانمی به بی کله بودن... به لج گوشیم؛ ی آهنگ بی ریخت خنده دار گذاشتم واسه صدای زنگم... آهنگای غمگین گوش میدم... 

دلم میخواد لات بازی در بیارم... اعصاب همه رو خورد کنم... دلم میخواد آستینامو بزنم بالا و شلنگ اندازان و بیخیال توی خیابون راه برم... دلم میخواد یادم بره امتحان دارم و یادم بره اونای دیگه همه درساشونو خوندن!

دلم میخواد آدمارو نبینم...

دلم میخواد بخوابم و ی عالمه روز دیگه ی جای این دنیا بیدارشم که همه چی واسم جدید باشه...

بالاخره اینکه با کمال تاسف و تالم الان اصلا حال نرمالی ندارم. نقطه. سر و ته بی سر و ته!!!

نویسنده : رها بانو ; ساعت ٤:۳٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/۳/۱۱
comment نظرات () لینک

+ روز دوم خرداد من

ی روز پر از سکوت دیگه...

امروز به این نتیجه رسیدم که من بیشتر به درد تراکتور بودن میخورم تا مدیر بودن... و اینم فهمیدم که هیچکس مثل خودم آدم واست کار نمیکنه... و اینم که چقدر دیدگاه و نحوه برخورد آدما به موقعیتاشون فرق میکنه... ویکمم فهمیدم که هرکی تا حالا راجبه کار کردنم ازم تعریف کرده حق داشته؛ چرا؟

واسه اینکه من امروز علاوه بر اینکه با صبوری هر چه تمام تر کارای مریم و بعد از اون اعظم رو انجام دادم؛ به تلفن ها هم رسیدم و هیچ کاری نموند که بگم اینو نرسیدم و در انتها موقع فاکتور ثبت کردن چندتا سوتی دیدم که پیگیری کردم و درستشون کردم!!

حتی آپدیت کامی رئیس هم از قلم نیفتاد!!

در انتها به این نتیجه رسیدم که دقت عمل چقدر خوبه و از طرفی فکر کردم اونایی که مثل مهدی اینقدر تیزن چه حالی میبرن از زندگی... خدایی خیلی وقتا بهش حسودیم میشه...

یکیش همین امروز بود که نتونستم یکی از مساله هامو حل کنم ولی میدونم که اون میتونه حلش کنه به راحتی...

و امروز ی چیز جدید هم کشف کردم؛ اینکه "مرام" ربطی به دوست داشتن و نداشتن و زن و مرد بودن نداره... مرام ی خصلته وجودیه که کمتر کسی داره؛ چون همه آدما خودشون رو به همه چی ترجیح میدن... 

دیگه اینکه به مهدی میگم اعظم و مریم اینجوری رفتن میگه تو هم ی موقعیت عالی پیدا کنی به همین راحتی میری! اما من نمیرم... یعنی میرم؟ شایدم برم!

و اینکه رئیسه به شدت نامهربون شده... دیشب کلی اخم داشت...

بالاخره اینکه امروز منم گذشت و من بازم نتونستم مساله هامو حل کنم و زودتر از مهدی ایمیلشون کنم به استاد!!!

حالا من دو روز از خردادم رو گذروندم... 

نویسنده : رها بانو ; ساعت ٤:٠٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/۳/۱۱
comment نظرات () لینک

+ کسی به من هیچی نگه

یعنی الان کافیه یکی بهم بگه حالت چطوره که بزنم زیر گریه...

اینقد از صبح دارم با خودم  مخم کلنجار میرم که راضی شدم دهنمو ببندم و مثل بچه آدم به این هرچه پیش آمد خوش آمد ها راه بدم که مثلا خودمو گول بزنم که من بچه خوبی هستم و یک انسان وظیفه شناس اما هرکار میکنم دیگه نمیتونم...

الان دلم میخواد داد بزنم... همین الان اعظم آمد و گفت که این هفته هم نمیتونه بیاد و این یعنی سقوط آخرین امیدهای من...

امروز رضا خیلی مردونگی کرد که دید من تنهام هیچی نگفت؛ ظاهرا هم قیافم مثل سگ شده بود و هم اینقد توی نگاه و صدام بغض بود که بیچاره امروز هیچی نگفت...

فاطمه هم امروز خیلی ملاحظه کرد... همون صبح که آمد دید داغونم تا ظهر جیک نزد... حتی واسه اینکه میزمو تمیز کنه ایستاده بود کنارم و جرات نمیکرد هیچی بگه!!

داره باورم میشه که وقتی عصبانی ام ترسناک میشم!!!

حالا امشب هم که بگذره تازه ی روز از خرداد من گذشته... خون دویده به زیر پوستمو احساس میکنم و اینکه گودیه زیر چشام داره غیرقابل کنترل میشه! تا آخر امتحانا مطمئنم دو سه تا سرم شیک باید وصل کنم... اما الان دارم خودمو کنترل میکنم...

هنوز با پررویی به خودم میگم میتونم...

آره من میتونم!! فقط هیشکی بهم هیچی نگه!!!

نویسنده : رها بانو ; ساعت ٥:۱٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/۳/۱٠
comment نظرات () لینک

+ خرداد لعنتی

 وای چه خردادی شد امسال...

مریم همین حالا که اعظم داره میره میخواد بره ی هفته مرخصی... اعظم همین حالا که الهه نمیتونه بیاد میخواد بره... الهه همین حالا که من تنهام عروسی داره... همایش کیش افتاد 10 روز عقب و وسط امتحانام... امتحانام دقیقا مساوی روزایی که اعظم میره و مریم میخواد کار یاد الهه بده و ی عالمه توقع کاری...

مهدی و امین تقریبا با اون مقاله ای که دادن دو تا درساشون رو 20 گرفتن و فقط باید 3 تا امتحان بدن... من هنوز اندر خم یک کوچه باید ترجمه بفرستم و بعدم بشینم دو تا 300 صفحه خر بزنم تا شاید پاس بشم...

خیلی داغونم؛ از ظهر که همه چی با هم شده و فکرم رو مشغول کرده که چجوری این چند هفته رو بگذرونم باز معده درد شدم... هیجوری نمیتونم به خودم و فکرم مسلط بشم...

از رفتن بچه ها دلم غصه گرفته؛ هرچند همه جا همین خبره... اما عادت هم هست و البته فکر به اینکه مسئولیت تربیت نیرو با تو باشه اما بعدا یکی دیگه ی جای دیگه به کارش به به و چه چه بکنه... مریم روزی که آمد سند زنی بلد نبود فقط تسویه بلد بود اما الان برای خودش کلی اوستا شده هر چند هر از گاهی سوتی میده در حد تیم ملی... اعظم که دیگه قابل عرض نیست... بچه ها بهم میگن تو چقد مرامی کار میکنی! چرا نمیری ی جای بهتر!! نمیدونن من چقدر خسته ام...

چقدر دلم میخواد نق بزنم...

چقدر دلم میخواد دهنم مخمو ببندم...

چقدر خوب میشد که میتونستم بخوابم و فردا بی دغدغه بیدارشم...

چقدر خوب بود اگه الان خرداد تمام شده بود...

لعنت به این روزای دیوونه کننده...

نویسنده : رها بانو ; ساعت ٤:٢۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/۳/٩
تگ ها: مخ شویی
comment نظرات () لینک

+ یجورایی دلم گرفته

 امشب دلم بچه شده... بچه ای که اسباب بازیشو ازش گرفتن... دلم غم داره... کاش یکی بود که میفهمید من الان چقدر حالم داغونه...

 چند روز پیشا وقتی رئیسه از کار اعظم اعلام نارضایتی کرد؛ تصمیم گرفتم تا رفتن مریم و راه افتادن الهه بیشتر به موندن امیدوارش نکنم؛ دوس داشتم با خاطره خوبی بره؛ وقتی امروز با کلی خجالت آمد پیشم و بهم گفت که ی موقعیت عالی کاری براش پیدا شده خیلی خوشحال شده هرچند 3ماه نیرو تربیت کنی بدی دست دیگران خیلی سخته...

اعظم بیشتر از مریم به من شبیه بود و قابل درک تر... قلبش اندازه اسمون پاک و صافه... اینقدر با تعریف و تمجیداش به من روحیه میداد و منو میخندوند که ی مدتی بود بیخیال مریم و کارای لج درارش شده بودم...

خیلی خوشحالم که اینجوری و خودخواسته میره... موقعیت جدید کاریش واقعا قابل مقایسه با کار ما نیست؛ از همه نظر بهتره هم اینکه اسمش دانشگاهه هم حقوق و مزایایی که داره خیلی عالیه...

از اون طرف مریم دیگه واقعا نمیتونه با این حالش کاری واسه من بکنه... نمیتونم توقع داشته باشم صدا بزنم واسم فاکتور بیاره و ببره و پیگیر باشه... اونم داره تا آخر این ماه میره...

حالا خداسازی شد و الهه زنگ زد که داره از کارش میاد بیرون، وگرنه پیدا کردن نیروی باب میل خیلی سخته...

یکی از علتایی که رئیسه به راحتی روی موندن و رفتن بچه های اینوری تصمیم میگیره اینه که بی نیرو نمونده... کارش روی زمین نمونده و با توجه به اینکه من با کانال های ارتباطی غیررسمی با دوستام تونستم همیشه بهترینارو به موقع به فریادش برسونم احساس نیاز به نیرو نکرده...

نمیدونم الهه چقدر از پس کارای اون دوتا بر بیاد؛ به هر حال اعظم بخش بزرگی از کارو انجام میداد؛ و البته اینکه من روی خیلی از کاراشون نظارت داشتم... نمیدونم قصه ورود محسن به بخش مالی به کجا میرسه و از کجا شروع میشه؛ اما میدونم که اگه اونم مثل این دوتا عزیز دل باشه که واویلاس...

تا حالا اینقدر احساس بی ثباتی نکردم... از اینکه نمیدونم کجای کارم و از طرفی تقریبا همه کارا به من ختم میشه خسته ام... من توی قسمت فروش هستم یا نه؟ مالی هستم یا نه؟ دفتری هستم یا نه؟ اصلا هستم؟؟؟؟

دلم گرفته...

نویسنده : رها بانو ; ساعت ٤:٢٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/۳/٩
تگ ها: مخ شویی
comment نظرات () لینک

+ بالاخره تسلیم شدم

آدم حسودی ام یا نیستم... هستم خودم میدونم اما فقط به چیزایی حسودیم میشه که فک میکنم حق منم بوده... خیلی به ندرت حسرت میخورم و حسودی میکنم اما وقتی هم دیگه ی چیزی واسم غصه بشه تا بیاد فراموشم بشه واویلاست...

بالاخره تسلیم شدم و سر فرود آووردم... به سختی وسیله ای بتونه منو شکست بده؛ هر راحی پیدا میکنم تا جلوی بدجنسیشو بگیرم؛ از هر ترفندی استفاده میکنم تا بتونم به آزار و اذیت یک وسیله غلبه کنم واسه همین توی خیلی زمینه ها همه فن حریف شدم...

اما امروز دیگه گوشیم رو بوسیدم و به احترام این همه لجبازیش صحنه مبارزه رو ترک کردم... وقتی دیگه بی دلیل ریستارت میشه و هی رفرش میشه و هی همه چی رو پاک میکنه؛ و در انتها یهو خاموش میشه و هنگ میکنه و دیگه سیم رو نمیخونه مجبور شدم ی راه پیدا کنم که از گوشی قبلیم استفاده کنم...

خیلیا چششون دنبال این گوشیه بود... خیلیا که حسودن و خیلیا که خودشون همه چی دارن اما نمیدونم چرا مرغ همسایه واسشون غازه... گوشی بیچارم نابود شد... دل منم باهاش نابود شد...

به شدتی من این گوشی رو دوس داشتم که امکان نداشت ازش استفاده کنم و توی دلم به اون شب و رئیسه فکر نکنم... اما نموند... 

جزو محدود وسایلیه که هیچ جوری نتونستم ازش دل بکنم... برای همین شکست هم امروز انقدر داغونم که هرکار میکنم دلم بیخیال نمیشه...

سیم کارت پانچ شدمو با چسب چسبوندم روی گوشی قبلیم و بالاخره شمارم رو روشن نگهداشتم اما دیگه اون گوشی قشنگمو گذاشتم کنار...

امروز اصلا روز خوبی نبود و این ماه کلا ماه بیخودیه؛ نمیدونم ماه رو توی صورت کی نو کردم که اینجوری نابود شدم... همه امیدم به اینه که خرداد لعنتی زود تمامشه؛ با قصه ای که امروز بوجود آمد خیلی سخت بتونم این 3 هفته رو بگذرونم...

بالاخره اینکه حق ندارم حسودی کنم به ی همچین چیزای کوچیکی که دلخوشیمه اما از دست میدم؟؟

نویسنده : رها بانو ; ساعت ٥:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/۳/٧
comment نظرات () لینک

+ آخرین روز سفر خداحافظ استانبول

شب وقت خواب غم دنیا روی دلم بود که باید برگردیم...

روز بعد فقط به قدم زدن و دید زدن و خرید میوه ها و شیرینی های جدید گذشت... بلوط میپختن... مزه نخود سبزی که توی آتش خل شده باشه میداد... یاد رئیس افتادم که از بچگیاش و نخودهای توی بوته های خار گفته بود؛ کاش میشد این مزه رو براش برد...

پروازمون 10 بود به وقت ترکیه؛ اما 5باید لابی بودیم و 2 هم check out میکردیم؛ همون ظهر که میرفتیم چمدونارو تحویل دادیم و از مادام هم خدافظی کردیم...

مثل دوتا داغ دار آویزون برگرشتیم هتل و با همه اون پیاده رو ها و سنگ فرش ها خدافظی کردیم اما عبدو رو ندیدیم متاسفانه... خیلی دوس داشتم شمارشو بگیرم وایبری باهاش در تماس باشم... خدای معرفت بود...

قصه پرواز برگشت مثل ایران نیست و توی ی گیت خلاصه میشه... و فری شاپی که ساعتها میتونه یرگرمت کنه... ادکلن هایی که توی ایران هیجا گیرم نیامده بود همه با قیمت یورو در ملا عام چیده شده بود... حیف! چقدر پول نیاز بود! از اینکه خارجیا چندتا چندتا خرید میکردن لجم گرفت...

انگار فری شاپش آخرین لحظه میخواست بهمون یادآوری کنه برو ی فکری واسه مملکتت بردار بی عرضه...

توی ترافیک هواپیما نمونده بودیم که اینم تجربه کردیم! خیلی جالب بود که روی باندی که باید هواپیمای میپرید 4 تا هواپیمای دیگه هم بودن... نیم ساعت پشت ترافیک موندیم تا باند خالی شد!!

پرواز همان و من دوباره قروقاطی شدن همان... این دفعه تقریبا توی بوفه نشسته بودیم و ترسم این بود که آخرش از لرزشای هواپیما بالا بیارم و بعدم موقع نشستن...

چشامو بستم و حتی به شام هم توجه نکردم؛ فقط وقتی مهماندار بیدارم کرد که صندلیم رو صاف کنم نشستم و دعا کردم زودتر بشینیم...

عالی نشست... یعنی تا حالا به این آرومی و تمیزی هواپیمایی ننشسته بود... ایول داشت...

ساعت 3صبح بود... تا 4 از بساط و مخلفات فرودگاهی گذشتیم و من تمام حواسم به این بود که فردا ساعت 7باید بیدارشم... 

ی پول کوفتی دادیم به تاکسی و تا انقلاب رفتیم... خیلی مردونگی کردن که اون موقع صبح راهمون دادن... من فقط یادمه با همون لباسا دراز کشیدم و از ترس بیدار شدن بقیه گوشیمو گذاشتم زیر متکا... هنوز دلم میخواست بخوابم... 

وای باز زنگ ساعت و ی روز کاری سخت...

نویسنده : رها بانو ; ساعت ٧:٥٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/۳/٥
comment نظرات () لینک

+ ی عصر پربار

عصر که بیدار شدیم به این نتیجه رسیدیم که فردا باید برگردیم و هنوز از این استانبولی که این همه جای دیدنی داره هیچی ندیدیم؛ هرچند هیچکدوم اهل هنر و تاریخ نیستیم اما بالاخره زشت بود برگردیم وبگیم ما رفتیم شلوغ بازی و برگشتیم!!!

بنابراین عزممون رو جزم کردیم که بریم مسجد سلطان احمد رو ببینیم؛ طبق پرسجوهای قبلی ایستگاه مترو رو کشف کرده بودیم و میدونستیم مترو یک دهم تاکسی هزینه میشه و از اونجا که همون روز اول مهناز جون واسمون استانبول کارت گرفته بود و البته واسه اینکه به رئیسه که مدعی بود خودش تنهایی با مترو رفته گردش ثابت کنم منم میتونم؛ زدیم بیرون...

ی مترو که عوض میکردی هفت تا ایستگاه بعد رسیده بودی سلطان احمد... خیلی ساده با 8 بیر رفتیم و وبرگشتیم...

سلطان احمد خیلی به مسجدهای اصفهان سر نداشت حتی از مسجد کبود تبریز هم کمتر بود؛ قدمت هم که آنچنان نداشت؛ خیلی حال نکردم که دیگه مسجد اباصوفیه رو هم بریم؛ فقط از نمای بیرون ی عکس گرفتیم و رفتیم تا موزه ای که دو کیلومتری تا مسجد فاصله داشت...

استانبول پر از موزه اس... و از بس توریست داره واسه سرگرمیشون همینجوری الکی موزه درست کردن... موزه هواپیما؛ وسایل جنگی؛ نقاشی؛ مجسمه؛ هنر جدی؛ فرش؛ چرم و ...

هیچکدوم رو نرفتیم چون از همون مسجدش معلوم بود وقت تلف کردنه و من ایرانی صد برابر جذابترش رو توی کشورم دارم و دیدم...

کنار یکی از همین موزه ها ی پارک بود که محل نمایشگاه گل بود... واااااای چقدر قشنگ بود... حیف که تقریبا غروب بود و نمیشد زیباییش رو عکس گرفت... منکه وسط گلا مست شده بودم نزدیک بود غش کنم... آخه من ضعف گل دارم!!!

بعد از اون پارک زدیم به راه... رسیدیم به یکی از پلهای روی بوسفر... ماهیگیرای زیادی قلاب انداحته بودن و سرگرم تخته و مطالعه بودن و منتظر ی ماهی چاق و چله...

زیر همون پل ی عالمه رستوران بود که همونجا ماهی میگرفت واست کباب میکرد؛ حیف که ظهر ماهی خورده بودیم... همونجا ی عروسی هم بود؛ خیلی بامزه بود انگار وسط خیابون عروسی بگیری!!!

راضی نمیشدیم برگردیم... ریل مترو رو دنبال کردیم و از کنار ی دنیا غذاپزی محلی گذشتیم... رنگ و حال اروپایی جالبی داشت خیابونای تمیز و سنگ فرشش...

نزدیک 11 بود که دیگه از دردپا راضی شدیم سوار آخرین ایستگاه مترو بشیم... خیلی خوب بود... یکی از بهترین پیاده روی های زندگیم بود...

نویسنده : رها بانو ; ساعت ٧:۳٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/۳/٥
comment نظرات () لینک

+ پرنسس آیلند

یادم نیست چجوری رسیدیم هتل و اصلا یادم نیست خواب رفتم یا بیهوش بودم... فقط یادمه صبح شد!!!

 مثل هر روز فریاد زنان از حمام به سشوار و از شونه به چمدون و از لباس به آینه بدو بدو کردیم تا 9 پیش عبدو باشیم؛ اما نشد و وقتی رسیدیم که بقیه رفته بودن اسکله...

 بدو بدو دنبال عبدو رفتیم تا ایستگاه تاکسی و رسوندمون به اسکله؛ خیلی با حال بود این پیاده دوی!

 سوارمون کرد و هر ده دقیقه میامد و میگفت با من باشین؛ حواستون به من باشه؛ یکم دیگه میرسیم و... احساس مسئولیتش منو کشت؛ حالا اگه ی ایرانی بود میپیچوند و میرفت؛ بعدم بهانه میاوورد که خودتون تقصیر داشتین و هنوز طلبکارم میشد...

 پرنسس آیلند شامل 7تا جزیره میشده که پرنسس ها و بانوان درباری که مثل خرم سلطان خطایی میکردن به این جزیره ها تبعید میکردن؛ به مرور زمان 2 تا ازین جزیره ها دچار آب گرفتگی شدن و غرق شدن؛ و بعد از اون یکی از این جزیره ها که کوچیکتر و دورتر بوده غیر مسکونی و بلااستفاده شده؛ در حال حاضر 4تا جزیره باقیمونده که یکیشون از همه معروفتره به اسم "آدالار"؛ که خیلی از بازیگرای معروف سینما و ورزش دنیا توی این جزیره ویلا دارن...

 چیزی کمتر از یک بهشت توصیف شده در قران ما نیست و منو به این فکر انداخت که اینارو به چی وعده بدی تا ایمان بیارن؟!!!

 توی این جزیره وسیله نقلیه موتوری وجود نداره و تنها با گاری و دوچرخه میتونی رفت و آمد کنی... اینارو عبدو با هیجان توضیح میداد و نقشه منطقه رو روی گوشیش نشونمون داد...

 به بهشت کوچکی پا گذاشتیم که نه خبری از گرما بود و نه رطوبت... مرغای دریایی توی دو قدمیت پرواز میکردن و به راحتی غذا رو از دستت میگرفتن... کشتی کوچکمون که ایستاد ی ژتون با منوی باز گرفتیم واسه نهار و کالسکه هم سوار شدیم ودوری زدیم دور بهشت و لذت بردیم و دو ساعتی هم وقت داشتیم که بچریم و خرکییف بشیم تا ساعت 5 که وقت رفتن بشه...

 اون روز رو از دنیا بردیم... چقدر کوچه پس کوچه های خوشگلی داشت؛ قول بستنی خوردیم؛ ماهی دریای مدیترانه که مزه راس راسیه ماهی میداد!

 کنار مدیترانه قدم زدیم و مثل دوتا منگول جزو تنها کسانی بودیم که رفتیم روی صخره های مرجانی و پاهامونو زدیم به آب! بعدا معنیه نگاه های متعجب مردم رو فهمیدیم؛ وجود عروس های دریایی زهردار!!

 سطح آب پر بود از خوشگلای بدجنسی که همه رو میترسوند بجز ما دوتا خل رو!!!

 زلالی و تمیزی آب منو به غبطه انداخت وقتی دست زدم به مقایسه با سواحل ایران...

 خیلی خوب بود... هوا عالی بود... و خونی که زیر پوستت بدو بدو میکرد معنیه زندگیه واقعی رو میداد... زندگی... زندگی واقعی...

عصر دیوونه وار خسته بودم؛ و وقتی مجبور شدم بازم ی ساعت دریا رو تحمل کنم به مرز گریه رسیدم... سرمو گذاشتم روی شونه فاطی و چشامو بستم... خوبه که اون حالش بد نمیشه... تازه هی هله هوله میخورد و بمن تعارف میکرد میخواستم بزنمش...

 پام که به خشکی رسید بهتر شدم... تازه ممنون هوای تازه و خنک دریای عصر بودم که بالا نیاووردم... از عبدو که جدا شدیم رفتیم هتل... اوووووف چقدر اتاق رو دوست داشتم... ولو شدم روی تخت... مادام بازم اتاق رو تمیز کرده بود!!

نویسنده : رها بانو ; ساعت ٥:۳۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/۳/٥
comment نظرات () لینک

+ استقلال گردی

واسه شب هیچ برنامه ای با تور بر نداشتیم به اندازه کافی خسته بودیم که بخواییم باز با صدای زنگ ساعت بیدار بشیم بنابراین ترجیح دادیم پرده اتاق رو بکشیم و بخوابیم...

خیلی به این قصه خواب فکر کردم؛ واقعا اگه نبود چه داستانی میشد و اصلا چرا هست!

ساعت از 8 گذشته بود که راضی شدم چشامو باز کنم؛ فاطی توی رختخوابش پیام بازی میکرد و کلی از سکوت اتاق و هتل لذت میبرد؛ چشامون که باز میشد نیشامون هم باز میشد نمیدونم چرا!! 

تصمصیم گرفتیم فقط بریم قدم بزنیم و ی شام بخوریم؛ یعنی یجورایی به خودمون استراحت بدیم!

تلو تلو خوران از هتل آمدیم بیرون که عبدو رو دیدیم ازش راجبه تورایی که بهتر بود پرسیدیم جزایر پرنسس رو معرفی کرد؛ قرار گذاشتیم فردا باهاش بریم پرنسس چون قیمتش تقریبا نصف تور پیشنهادیه مهناز جون جز زده بود!

زدیم به خیابون استقلال(بزرگترین خیابون استانبول که بعد از به استقلال رسیدن این کشور این اسم روش گذاشته شده و ی خیابون کاملا اروپایی با همه برندهای دنیاس که پر از نایت کلوب و بزن و برقصه)...

خیابونش انتها نداشت کوچک تمام برندها بود و ازون صحنه ها که توی کلیپ های وایبر و واتس آپ فراوونه؛ همون خانمهایی که ویولون و گیتار میزنن و همون گروه های خیابونی که عصرا جمع میشن  بزن و برقص راه میندازن و لیر لیر پول جمع میکنن...

هر یک وجب از خیابون ی شیرینی و شکلات فروشی بود؛ شیرینی مخصوص اونجا باسلوق یا همون راحت الحلقوم خودمون که البته قیمتاش خیلی یجوری لارج بود!

ذائقه اونجا با ایران خودمون هیچ فرقی نداشت؛ همونجور شیرینی دوست و همونجور پر ادویه... ی شیرینی خوردیم که ازش شکلات آب شده میچکید! یاد رئیس افتادم و توی دلم جاشو خالی کردم... شکلات خالص روی کیک قهوه... بی نظیر بود...

مغازه کوچیک اما برند... واقعا جالب بود... هیچ چیز تقلبی نمیتونستی پیدا کنی... ترس از دروغ توی خریدت نبود و میدونستی هرچی بخری اصله اصله...

عبدو گفت که کلوب ها به درد دوتا خانم نمیخوره که تنها برن و ما هم ترجیح دادیم گوش بدیم علاوه بر اینکه من خودم توی سفرنامه های دوستان خونده بودم که کلوب ها رو ناامن میدونستن ترجیحا برای خانمهای تنها حتی برای زن و شوهر های جوان و تنها...

انتهایی برای این خیابون ندیدیم و با توجه به اینکه 2 ساعت رفته بودیم و ی تخمین زدیم که 3ساعت برگردیم! چون خسته شده بودیم شب از نیمه میگذشت که دیگه به انتهای قصه فکر نکردیم و دور زدیم و برگشتیم به سمت هتل...

5ساعت پیاده روی و وقت گذرونی به تمام گشت شهری که صبح رفته بودیم می ارزید... کنار بعضی از این تجمع ها ایستادیم و باهاشون آهنگ ایرانی خوندیم؛ دست زدیم و خندیدیم... دنیای جالبی بود اگر همیشه همه آدمها همین رنگ باقی میموندن...

نویسنده : رها بانو ; ساعت ٤:٢۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/۳/٥
comment نظرات () لینک

+ گشت شهر

چشام باز نمیشد؛ نمیدونم پرده های اتاق از چه جنسی بود که اگه تمام روز کشیده بود زمان رو از دست میدادی؛ ساعت زنگدار رو دوس ندارم اما وقتی آمدی گردش باید بازم به زنگش تن بدی...

به سختی رختخواب گرم و نرمم رو ترک کردم؛ فاطی مثل خوک خواب بود... اصلا صدای ساعت رو نشنیده بود؛ البته قبلا به این قضیه اعتراف کرده بود که روزا سه تا ساعت کوک میکنه!!! و اکثر اوقاتم ی کفش به پا و ی دست به شال تا محل کار میدوه!!

ی دوش صبحگاهی توی ی حموم شیشه ای دلچسب بود؛ اولین روز صبحانه بود؛ باید تا 9 میرفتیم لابی؛ ی خانم مهربون بود که اتاقارو تمیز میکرد؛ به من میگفت مادام...

اولین جایی بود که دیدم اتو واسمون آوورد اتاق... فاطی نصفه نیمه لباس تنش نبود منم نامردی نکردم به خانمه گفتم بیا تو! یهو چشش افتاد به فاطی گفتم ماداااام! من مرده بودم از خنده فاطی جیغ زد لباس گرفت جلوش منم ی چشمک زدم به خانمه و در رفتم...

خیلی ناز و مهربون بود... حالا هر وقت فاطی رو میبینم میگم مادام!!!

صبحانه خوبی بود و نه اونقدر تجملاتی که چشم منو بگیره(نمیدونم چه مرگم شده که از هیچی لذت نمیبرم)

فضای دلچسبی بود و مخصوصا ضعف من گل...

صبحانه خوبی بود و بیشتر داشتیم همه چیزو تست میکردیم که روزای بعد هرچی خوبه بخوریم... 

گشت شهر ی مسخره بازی بود بیشتر واسه اینکه مراکزی که خود مهناز جون باهاشون قرار مدار داشت ببینیم و پول خرج کنیم؛ فقط ی شو چرم داشت که بد نبود که البته قیمتاش واسه ما ی خورده خیلی زیاد بود... ی نهار هم مک دونالد که نخورده و ندیده از دنیا نریم...

تا عصر الاف پاساژ و برند بودیم؛ ما هم که برند ندیده همه فهمیدن ما ایرانی هستیم!!!!

بی حوصله برگشتیم هتل اما توی راه برگشت با عبدو آشنا شدیم؛ ی پسر خوشگل سوری که اینگلیسی رو خوب حرف میزد... بروشور بهمون داد و با توجه به قیمتایی که گفت مجبور شدیم بیشتر به تصمیمات بعدیمون فکر کنیم...

نویسنده : رها بانو ; ساعت ٩:۳٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/۳/٤
comment نظرات () لینک

+ کشتی ایرانی

نهار خوشمزه بود و اولین تجربه تنهایی در یک کشور دیگه خرید رفتن؛ تا هتل تلو تلو خوردیم و از میدون تقسیم(محله ای بوده که همه آب شهر توی این منطقه جمع میشده و به رشته های کچیک تقسیم میشده و به همه مناطق شهر آبرسانی میکرده) و مجسمه آتاترک گذشتیم(آتاترک در سال 1932 کشور ترکیه رو به استقلال رسونده و الان به اندازه خدا واسشون قابل پرستشه)...

اونقدر از گوشیم دلزده بودم که حاضر نبودم باهاش عکس بگیرم... اما خب دیگه واسه یادگاری هم که شده ی عکس نصفه نیمه گرفتم...

هتل مساوی بود با 3ساعت خواب...

برنامه شب اول کشتی ایرانی بود؛ با تعریفای مهناز جون دلمون نیامد نریم؛ 65دلار مبلغ کمی نبود اما خب آمده بودیم که ازین پولا بدیم دیگه!!!

قرار بود ساعت 6.5 لابی باشیم؛ اولین سوال و تکراری ترین سوال که چی بپوشیم پیش آمد؛ ساده و معمولی نظر خودمه همیشه و همه جا؛ ی جین مشکی و ی پیراهن چهارخونه صورتی همه اون چیزی بود که سهم من بود از اولین شب متفاوت زندیگم... موهامو خیلی ساده دم اسبی بستم و یک تل با چندتا نگین کوچولو مزین موهای قهوه ایه پررنگم شد... من آماده بودم و از بدو بدوهای فاطی خندم میگرفت...

با صبوری توی لابی به وایبر بازی نشستیم تا بعد از ی ساعت بروبچ و مهناز ورپریده پیداشون شد... حالا چشای گرد شده همراهیامون که ظهر از قیافه آشفته ما به تاسف میرفت دیدنی بود... با لبخندهایی به پهنای وجودشون ازمون استقبال کردن که موجب شد ی خونواده دیگه همراهمون نیاد!! و این موضوع اصلا بمن ربط نداره!!!

ی کشتی روی تنگه بسفر( رودخونه ای که دریای سیاه رو به دریای مرمره متصی میکنه و از مهمترین تنگه های استراتژیک دنیاست)...

پر از ایرانی های رنگ و وارنگ که از دیدن این همه ایرانی به سبک قبل از انقلاب به وجد میامدی... پذیرایی خوب بود نه اونقدر که از تعریفای رئیسه شنیده بودم...

کنار ی خانواده فوق العاده پروانه ای نشستیم که به شدت عاشق ملاحت این دختر شدم... ساده اما جذاب بود... پیش غذا و پس غذا و نوشیدنی وای وای! 

بعدم همه دعوت شدن روی عرشه و دنس... دسر و رقص عربی و عشق و حال ایرانی... تا رسیدیم بالا تقریبا همه صندلیهای اطراف پر بود؛ ی نگاه انداختم ی پیرمرده بامزه ی دست تکون داد و به اشاره دعوت کرد بشینیم کنارش...

چه خانواده گرمی بودن؛ غبطه خوردم... اینقد این خانواده مهربون بودن که مارو هم که خودمون روی پا بند نبودیم به وجد آووردن... 

ساعت 12.5 بود که کشتی از رقص و پایکوبی ایستاد و ما له له سوار اتوبوس ترنسفر شدیم و به سمت هتل...

ساعت از 2 گذشته بود که هنوز صدای قهقهه من و فاطی سکوت طبقه دوم رو میشکست...

نویسنده : رها بانو ; ساعت ٧:٠٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/۳/٤
comment نظرات () لینک

+ ی عالمه دلتنگی

طی یک سال گذشته هر وقت و هرجا دلم گرفته فقط رئیس بوده که بهش نق زدم و اونم با صبوری گوش داده... اونقدر خوب بهم گوش میده و اونقدر با ی مدل متفاوت محبت میکنه که بد عادت شدم و هر چی که میشه گوشی رو بر میدارم و با فراق بال نق میزنم!!

این عادت بد یا نمیدونم خوب موجب شده که ی حس شدید وابستگی بوجود بیاد که من همیشه به همین واستگی بسنده میکنم اما به اینم فکر نمیکنم ی روزی میره چون میدونم بره هم باز هست...

طولانی ترین فاصله ای که یجورایی در دسترس نبودیم همین عید امسال بود که رئیس رفت دبی؛ اما مسافرت من و بعدم سمینار رئیسه روی هم دو هفته شد که با خرابی گوشی منم قاطی شد و بالاخره زمان رسید به دو هفته...

هرجا کم میاووردم دلم میخواست زنگ بزنم به رئیس... نمیدونم چرا! اما نشد که نشد... و این موجب شد دلم دق کنه... اصلا غم آوورده بودم... اوضاع قروقاطی شرکت این چند روز خیلی آزارم داد؛ فکر به اینکه چرا این همه بی تفاوتی دلمو چنگول میکشید؛ من کم کاری کردم؟؟؟

فکر درگیرم و دل تنگم و غصه گوشیم و همه اینا داشت خفم میکرد...

هیچ فکرشو نمیکردم اینقدر دلم برای رئیس تنگ بشه...

دیشب که آمدم شرکت دستپاچه بودم؛ نمیدونستم چجوری خودم باشم؛ زنگ در منو جم و جور کرد اما بعد از زنگ همیشه صدای چرخش کلید توی در یعنی رئیس؛ اما صدای کلید نیامد؛ کی بود؟ درو که باز کردم رئیس بود؛ چشاش برق داشت؛ همون برقی که من عاشقشم؛ هنگ بودم ی نگاه اون ی نگاه من؛ عادی آمد تو... میخکوب بودم...

من و این همه دلتنگی!!!!

نویسنده : رها بانو ; ساعت ٥:٥٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/۳/٤
تگ ها: روز نوشت
comment نظرات () لینک

+ چقد دنیا کوچیکه

خیلی سال پیشا؛ اون روزا که یهو دلم از خونه گرفت و رفتم که به جمع شاغلین بپیوندم؛ توی ی جهنم شروع به کار کردم که بعدش خودمو که نگاه کردم در کمتر از 2 سال شده بودم ی شیطان رجیم... 

من با اون همه طراوت... 

بعد خواست خدا بود که من صبور از موقعیتم خسته شدم و خدا یکی رو مسبب کرد تا از اون جهنم بیام بیرون... اسمش زهره جون بود... دنیایی از اطوار بود... ی وقتایی دلم واسش میسوخت که خودشو اینجوری گم کرده...

اون روز که آمدم بیرون دلم خیلی شکست چون به کسی کم لطفی نکرده بودم... اما مدت کوتاهی نگذشت که خوشحال بودم که این اتفاق افتاد؛ هر چند عواقبش تا مدتها گریبان گیرم بود...

حالا من ی جای دیگه این دنیای کوچیک مشغول به کاری هستم که آرومم میکنه... اما ی خانم دیروز تماس گرفت که واسه کار بیاد فرم پر کنه؛ زهره جون بود! وقتی منو دید یهو از جا پرید رنگش سفید شد و بعدم رنگی رنگی و گفت شما مسئولشین؟! لبخند زدم که آره...

به بهانه اینکه به همراهیش بگه که باید منتظر بمونه رفت پایین و دیگه برنگشت...

تمام خاطرات تلخ گذشته توی یک لبخند برام مرور شد اما خداروشکر کردم که من جای اون نیستم که ی دنیا خجالت به کسی بدهکار باشم...

نویسنده : رها بانو ; ساعت ٥:٤٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/۳/٤
تگ ها: مخ شویی
comment نظرات () لینک

+ به استانبول خوش آمدید

از پرواز فقط دو ساعت خواب و ی صبحانه یادمه و در انتها گذر از مدیترانه و ازمیر و چندتا چرت و پرت که فاطی گفت...

فرودگاه ترکیه بی نهایت شلوغه... تقریبا هر 1 دقیقه یک پرواز میشینه و بلند میشه... ی دور کامل روی آبهای آزاد زدیم تا اجازه فرود گرفتیم و در انتها ما بودیم و استانبول... 

گیت ورودی واسه همه پروازها یکی بود و ی عالمه پرواز از المان و کره و ژاپن و چندتا کشور دیگه نشست و حدود یک ساعتی مارو حیرون کرد تا به گیت ورودی رسیدیم... اینجا برخلاف ایران فقط ی گیت داره... مهر که بخوره توی پاست یعنی وارد شدی و تمام...

قیافه های با مزه آدما خیلی سر ذوقم میاره... 

بعد از اون فری شاپ و قسمتی که از دوستای جدید و نابابم یاد گرفتم... فری شاپ واسه ایرانی یعنی مشروب!!

و من هنر سخنوری خارجیمو به رخ کشیدم... خیلی ساده و خیلی خودمونی...

ساعت 11 بود که سوار اتوبوس سی تراول بودیم... به سمت هتل... هتل الیت وورد... میدان تقسیم...

از خستگی داشتیم میمردیم اما اتاق زودتر از 2 تحویل نمیشد...

همه همراهیامون آرا گیرا کرده و شیک و پیک نشسته بودن منتظر؛ من و فاطی هم مثل خلا با همون مانتو شال و با اون بی خوابی و اوضاع اسفبار روی سر و کله هم افتاده بودیم و از نرمیه کاناپه لابی سواستفاده میکردیم...

مطمئنم همه اونای دیگه از دیدن قیافه منگل ما دو تا غصه میخوردن و توی دلشون میگفتن اینا دیگه کجا بودن!

نوید تحویل اتاق مساوی شد با نهار و بالاخره اینکه از شر این همه خستگی راحت شدن... اتاق خوب و تمیزی بود اما نمیدونم ستاره هاش کجا بود... تختش هم به اون نرمی که رئیس گفته بود که فرو برم توش نبود... من خوابیدم طرف پنجره... 

به سختی میتونستم همراه مهناز(تورلیدر عزیز) قدم بردارم تا به خیابون جهانگیری برسم واسه نهار... اما امید به بعد از نهار و ی استراحت به جلو هولم میداد...

کباب ترکی اصل ترکی...

نویسنده : رها بانو ; ساعت ٦:٥٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/۳/٤
comment نظرات () لینک

+ گیت به گیت

ساعت 1 صبح فرودگاه بودیم...

فرودگاه امام خیلی بزرگ نیست! لااقل به اندازه ای که ازش تعریف شنیده بودم بزرگ نبود... و اصلا هم قشنگ نیست... حتی نکردن محیطش رو به تمیزیه ی فرودگاه بین المللی جهانی درست کنن... مسخره اس... مثل همه چیزای دیگه که از شان ایران و ایرانی پایین تره...

اول وایسادیم توی صف تا از گیت اول بگذریم... هنوز حالمون صاف و صوف بود اما فکر به اینکه تا صبح باید بیدار باشیم سخت بود با اون همه خستگی روز گذشته؛ وارد سالن بعدی که شدیم تا اعلام گیت پرواز وقت داشتیم... 

هواپیمایی لفزانسا؛ پرواز هلند؛ هواپیمایی نمیدونم چی چی که اعلام میشد به خودمون میخندیدیم! کجای کار بودیم... مدتی به خاطرات ی پیرمرد بازنشسته که بعد از انقلاب ایران نبوده گوش دادیم؛ بازم تاسف!

گیت بعد رو که رد کردیم از شر چمدونا راحت شدیم... حالا باید میموندیم تا گیت سپاه باز بشه و پاسمون چک بشه...

اولین سوتی بزرگم این بود که برای اولین بار از اینکه کسی باهام اینگلیسی صحبت کنه شوکه شدم... عین مونگلا نگاهش کردم و بعدم به خنگ بودن خودم سر تکون دادم... من داشتم میرفتم جایی که اصلا درباره صحبت کردنم اعتماد به نفس نداشتم...

برادران سپاهی هم انگار موجودات بهشتی نیستن! پاس منو گرفته زول زده تو چشام میگه عکست خیلی بزرگتر از خودته! خواستم بگم تو مگه خواهر مادر نداری! از حرفش منگ بودم پاسمو گرفتم و منتظر گذشتن فاطی موندم...

اینجا دیگه ی فرصت داشتیم بریم بانک و ارزمون رو بگیریم و بعدم منتظر بمونیم تا صبح وقت پروازشه... هرچی قدم زدیم وقت نگذشت... فری شاپ فرودگاه ایران رو که مقایسه میکنم با اونوریا که تعریفشو شنیده بودم خندم میگیره... تقریبا مثل ی مغازه بقالی میمونه در مقابل ی فروشگاه زنجیره ای!!

پرواز که اعلام شد ناخودآگاه نیشامون باز شد... ما داشتیم میپریدیم... اما اصلا هیجان نداشتم نمیدونم چرا...

گیت آخر یعنی پرواز... ردیف 15 جای خوبی بود؛ البته واسه خواب و منی که توی هواپیما میمیرم و زنده میشم...

نویسنده : رها بانو ; ساعت ٦:٤٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/۳/٤
comment نظرات () لینک

+ ی روز طولانی

از این بانک به اون بانک ارزی؛ از دلتا بان به بانک سامان؛ از بانک سامان به ملی؛ ی روندی که ی بار طی کنی کل قصه دستت میاد...

ساعت 2 بود که دیگه قیمت دلار رو میبندن و تا فردا 10 صبح حواله نمیدن که دل کارمند بانک به حال زار ما دوتا سوخت و بالاخره پرونده رو برداشت رفت و امضا گرفت و راضی شدن دو قرون دو زار ارز دولتی خیر سرشون بدن به ما!

با اون همه بی خوابی و گرمای ساعت 2 ظهر دلم میخواست داد بزنم؛ ی کنتاکی زدیم به بدن و ی یخمک طالبی...

ساعت 3 گذشته بود آخرین روز نمایشگاه کتاب بود؛ عرفان کتاب خواسته بود خودمم میخواستم ی سر به غرفه های آموزشی بزنم؛ تا 5 له له زدیم و توی غرفه های بی نظم و شلوغ و کثیف نمایشگاه چریدیم... حال به هم زن بود... زشت بود از این محیط فرهنگی... ی آب خنک گرفتیم و زدیم به دست و صورت و آمدیم بیرون...

تازه مخم داشت آروم میگرفت که یادم آمد از موبایل جان! خیلی نامرده... دوسش دارم... عاشقشم... اونم میدونه و اذیتم میکنه... 

یهو بی هوا رفت به کما... هرکارش کردم خوب نشد؛ کل زندگیم و ارتباطم با همین بود مجبور شدیم مسیر عوض کردیم خیابون جمهوری؛ موبایل ایرانیان...

تعمیرگاهای مهم و خیر سرشون نمایندگی تمام برندهای موبایل... مثل بانک نوبت بگیر بشین بعد که رفتی اونجا میبینی دختره فقط بلده با وای فای گوشیت بازی دانلود کنه! یعنی اسمشونو گذاشتن تعمیرکار و کل ملت رو مسخره کردن...

دلم شکست... خیلی... اینقد غصم گرفت که فاطی لجش درامد و شروع کرد سخنرانی کردن؛ اون لحظه فقط دلم میخواست نق بزنم... هیچی دیگه درست نشد و زدیم به راه؛ وقت کمی داشتیم واسه خرید خرت و پرتایی که جا گذاشته بودیم و یا درد مشترک بود... تهرانم که از این خیابونش میرسی به اون خیابون میشه 1 ساعت؛ دم خوابگاه که بودیم نزدیک 10 بود فقط وقت کردیم جم کنیم و بریم فرودگاه... 

هنوز تا پایان این روز طولانی خیلی مونده بود...

نویسنده : رها بانو ; ساعت ٦:٢٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/۳/٤
comment نظرات () لینک