بفرما قهوه تلخ!


+ اونی که نیست

دلم گرفته... رئیسه داره میره ددر... نه اینکه چرا میره؛ اما وقتی میره دیگه کسی نیست بهش نق بزنم و حرفامو گوش بده... اونم توی این اوضاع که شدیدا بهانه گیر شدم...

شهریور نصفه هم گذشت و دوباره منو چند سال با خودش پیر کرد... چه احساس بدیه این تحمل روزای دلگیر شهریور...

مهدی نق و نوقش کمتر شده اما نبودنش هم ی نوعی آزاره... کلا وجود این بچه روان منو میجوه... حوصلشو ندارم... آدم از خود راضی و خودخواهیه... خیلی سعی میکنه ظاهرش رو حفظ کنه اما بدجور اعصاب من از بودنش و حرفاش خورده...

و این خیلی بدترم میکنه که ی آدم غیرقابل تحمل دیگه به زندگیم آویزون باشه... دیگه نمیتونم بگم بی هدفم؛ الانا کشف کردم که میترسم برای خودم هدف بزارم و این ترس مسخره موجب میشه گذر زمان تندتر و بدتر بشه...

وقت لذت بردن از زندگیه اما توی اوج فکرایی که آروزشو داری ی عالمه سد ذهنی برات پیش میاد...

قصه این دندون هم برام شده کابوس... خیلی حوصله ام رو سر میبره... خسته میشم از این همه دندون پزشکی رفتن...

کاش مهدی میرفت ی ماهی هلند... کاش زودتر ویزاشون درست میشد؛ از دستش راحت میشدم...

همه چی الان بده... خیلی بد...

و من توی اوج بد بودنم... 

خیلی خسته...

و همیشه توی این شرایطی که نیاز داری یکی باشه؛ اون یکی نیست... و وقتی نیست تو بدتر میشی... کاش ی بار برای همیشه اون یکی بود و من دیگه به نبودن اون یکی فکر نمیکردم... چرا من اون یکی رو ندارم؟!

رئیسه میگه این خواست خداس... اما نمیدونم چرا خدا باید ی همچین چیزایی بخواد؟!!!

این درد بغضی که ورم شده توی گلوم و هر روز قورتش میدم و شبا بیشتر و بیشتر میشه؛ داره گوشامو کر میکنه... 

چقدر خالم افتضاحه...

نویسنده : رها بانو ; ساعت ٧:٤٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/٦/۱٧
comment نظرات () لینک