بفرما قهوه تلخ!


+ دوباره ی درد تکراری

امشب دلم بغل میخواد... ی بغل که توش فرو برم و چشامو ببندم و با خیال راحت به خودم بگم بخواب؛ این هست...

حسودیم میشه به همه اونایی که امشب بغل دارن...

خدایا مرسی که نه شانس دادی نه پول دادی نه حتی ی بغل خشک و خالی!!!

یعنی من اینقدر بدبختم ها!

الان دلم غصه گرفته... که دوباره باید لحافم رو بغل بگیرم و بخوابم... کاش لحافم ی ذره مهربون بود؛ حالا دیگه باید اونم آدم شده بود و منو بغل میگرفت... دلم میخواد چنگ بندازم به ی بازوی قوی و همه ترس و تنهاییم رو از انگشتام بهش منتقل کنم...

کاش آدما میفهمیدم فقط یک بار زندگی یعنی چی...

یعنی یک بار... میفهمی؟ یک بار...

من و این همه حسرت؛ فقط واسه ی بغل؟! 

خیلی ناعادلانه اس...

خیلی...

دلم بدجور بچه شده...

نویسنده : رها بانو ; ساعت ٩:۱٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/٦/٢۳
تگ ها: الان من
comment نظرات () لینک