بفرما قهوه تلخ!


+ گشت شهر

چشام باز نمیشد؛ نمیدونم پرده های اتاق از چه جنسی بود که اگه تمام روز کشیده بود زمان رو از دست میدادی؛ ساعت زنگدار رو دوس ندارم اما وقتی آمدی گردش باید بازم به زنگش تن بدی...

به سختی رختخواب گرم و نرمم رو ترک کردم؛ فاطی مثل خوک خواب بود... اصلا صدای ساعت رو نشنیده بود؛ البته قبلا به این قضیه اعتراف کرده بود که روزا سه تا ساعت کوک میکنه!!! و اکثر اوقاتم ی کفش به پا و ی دست به شال تا محل کار میدوه!!

ی دوش صبحگاهی توی ی حموم شیشه ای دلچسب بود؛ اولین روز صبحانه بود؛ باید تا 9 میرفتیم لابی؛ ی خانم مهربون بود که اتاقارو تمیز میکرد؛ به من میگفت مادام...

اولین جایی بود که دیدم اتو واسمون آوورد اتاق... فاطی نصفه نیمه لباس تنش نبود منم نامردی نکردم به خانمه گفتم بیا تو! یهو چشش افتاد به فاطی گفتم ماداااام! من مرده بودم از خنده فاطی جیغ زد لباس گرفت جلوش منم ی چشمک زدم به خانمه و در رفتم...

خیلی ناز و مهربون بود... حالا هر وقت فاطی رو میبینم میگم مادام!!!

صبحانه خوبی بود و نه اونقدر تجملاتی که چشم منو بگیره(نمیدونم چه مرگم شده که از هیچی لذت نمیبرم)

فضای دلچسبی بود و مخصوصا ضعف من گل...

صبحانه خوبی بود و بیشتر داشتیم همه چیزو تست میکردیم که روزای بعد هرچی خوبه بخوریم... 

گشت شهر ی مسخره بازی بود بیشتر واسه اینکه مراکزی که خود مهناز جون باهاشون قرار مدار داشت ببینیم و پول خرج کنیم؛ فقط ی شو چرم داشت که بد نبود که البته قیمتاش واسه ما ی خورده خیلی زیاد بود... ی نهار هم مک دونالد که نخورده و ندیده از دنیا نریم...

تا عصر الاف پاساژ و برند بودیم؛ ما هم که برند ندیده همه فهمیدن ما ایرانی هستیم!!!!

بی حوصله برگشتیم هتل اما توی راه برگشت با عبدو آشنا شدیم؛ ی پسر خوشگل سوری که اینگلیسی رو خوب حرف میزد... بروشور بهمون داد و با توجه به قیمتایی که گفت مجبور شدیم بیشتر به تصمیمات بعدیمون فکر کنیم...

نویسنده : رها بانو ; ساعت ٩:۳٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/۳/٤
comment نظرات () لینک