بفرما قهوه تلخ!


+ بالاخره تسلیم شدم

آدم حسودی ام یا نیستم... هستم خودم میدونم اما فقط به چیزایی حسودیم میشه که فک میکنم حق منم بوده... خیلی به ندرت حسرت میخورم و حسودی میکنم اما وقتی هم دیگه ی چیزی واسم غصه بشه تا بیاد فراموشم بشه واویلاست...

بالاخره تسلیم شدم و سر فرود آووردم... به سختی وسیله ای بتونه منو شکست بده؛ هر راحی پیدا میکنم تا جلوی بدجنسیشو بگیرم؛ از هر ترفندی استفاده میکنم تا بتونم به آزار و اذیت یک وسیله غلبه کنم واسه همین توی خیلی زمینه ها همه فن حریف شدم...

اما امروز دیگه گوشیم رو بوسیدم و به احترام این همه لجبازیش صحنه مبارزه رو ترک کردم... وقتی دیگه بی دلیل ریستارت میشه و هی رفرش میشه و هی همه چی رو پاک میکنه؛ و در انتها یهو خاموش میشه و هنگ میکنه و دیگه سیم رو نمیخونه مجبور شدم ی راه پیدا کنم که از گوشی قبلیم استفاده کنم...

خیلیا چششون دنبال این گوشیه بود... خیلیا که حسودن و خیلیا که خودشون همه چی دارن اما نمیدونم چرا مرغ همسایه واسشون غازه... گوشی بیچارم نابود شد... دل منم باهاش نابود شد...

به شدتی من این گوشی رو دوس داشتم که امکان نداشت ازش استفاده کنم و توی دلم به اون شب و رئیسه فکر نکنم... اما نموند... 

جزو محدود وسایلیه که هیچ جوری نتونستم ازش دل بکنم... برای همین شکست هم امروز انقدر داغونم که هرکار میکنم دلم بیخیال نمیشه...

سیم کارت پانچ شدمو با چسب چسبوندم روی گوشی قبلیم و بالاخره شمارم رو روشن نگهداشتم اما دیگه اون گوشی قشنگمو گذاشتم کنار...

امروز اصلا روز خوبی نبود و این ماه کلا ماه بیخودیه؛ نمیدونم ماه رو توی صورت کی نو کردم که اینجوری نابود شدم... همه امیدم به اینه که خرداد لعنتی زود تمامشه؛ با قصه ای که امروز بوجود آمد خیلی سخت بتونم این 3 هفته رو بگذرونم...

بالاخره اینکه حق ندارم حسودی کنم به ی همچین چیزای کوچیکی که دلخوشیمه اما از دست میدم؟؟

نویسنده : رها بانو ; ساعت ٥:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/۳/٧
comment نظرات () لینک