بفرما قهوه تلخ!


+ خرداد لعنتی

 وای چه خردادی شد امسال...

مریم همین حالا که اعظم داره میره میخواد بره ی هفته مرخصی... اعظم همین حالا که الهه نمیتونه بیاد میخواد بره... الهه همین حالا که من تنهام عروسی داره... همایش کیش افتاد 10 روز عقب و وسط امتحانام... امتحانام دقیقا مساوی روزایی که اعظم میره و مریم میخواد کار یاد الهه بده و ی عالمه توقع کاری...

مهدی و امین تقریبا با اون مقاله ای که دادن دو تا درساشون رو 20 گرفتن و فقط باید 3 تا امتحان بدن... من هنوز اندر خم یک کوچه باید ترجمه بفرستم و بعدم بشینم دو تا 300 صفحه خر بزنم تا شاید پاس بشم...

خیلی داغونم؛ از ظهر که همه چی با هم شده و فکرم رو مشغول کرده که چجوری این چند هفته رو بگذرونم باز معده درد شدم... هیجوری نمیتونم به خودم و فکرم مسلط بشم...

از رفتن بچه ها دلم غصه گرفته؛ هرچند همه جا همین خبره... اما عادت هم هست و البته فکر به اینکه مسئولیت تربیت نیرو با تو باشه اما بعدا یکی دیگه ی جای دیگه به کارش به به و چه چه بکنه... مریم روزی که آمد سند زنی بلد نبود فقط تسویه بلد بود اما الان برای خودش کلی اوستا شده هر چند هر از گاهی سوتی میده در حد تیم ملی... اعظم که دیگه قابل عرض نیست... بچه ها بهم میگن تو چقد مرامی کار میکنی! چرا نمیری ی جای بهتر!! نمیدونن من چقدر خسته ام...

چقدر دلم میخواد نق بزنم...

چقدر دلم میخواد دهنم مخمو ببندم...

چقدر خوب میشد که میتونستم بخوابم و فردا بی دغدغه بیدارشم...

چقدر خوب بود اگه الان خرداد تمام شده بود...

لعنت به این روزای دیوونه کننده...

نویسنده : رها بانو ; ساعت ٤:٢۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/۳/٩
تگ ها: مخ شویی
comment نظرات () لینک