بفرما قهوه تلخ!


+ امشب چه شبیست

 

از فکر اینکه من یکبار دیگه تمام میشم بغض میکنم...

چقدر امشب دلم بغل میخواد...

سخته فکر کردن به انتهایی که لیاقتت نیست... از فکر به اینکه باز هم تلاشم به جایی نرسه دلم میگیره تا حد جنون...

رئیس...

چه دنیای زیبایی بوی تصوراتم دارم و چه افسوسی پشت گذر کوتاه زمانی که هیچیش به تنهایی دست من نیست...

یک انتهای غم انگیز... یک پایان ناخواسته... یک آرزوی نیمه تمام دیگه و یک رهگذر دیگه که باز خود خواسته از کنارت رد میشه...

خسته ام... یک آغوش مهربان و پر نوازش نیاز دارم تا افکار مایوس کنندم رو از ذهنم جارو کنه...

دوس ندارم ی پایان غم انگیز رو دوباره تجربه کنم اما اگر به این پایان برسم دوباره آغازی نخواهم داشت... خسته تر از اونم که به این همه انرژی و تلاش بی پایان و با عشق فکر کنم...

رئیس...

دلم برای قهوه های شبهای پارسالمان تنگ شده...

شاید اونقدرام نمیخواست شروع بشه و من موجب شدم اینقد پر رنگ و پر توقه شروع کنیم... شاید باید پشت سیستمم میموندم و دم نمیزدم از بحث های نا مرتبط... اما حس رسیدن به هر آنچه خودم رو توانا میدونستم مجبورم کرد...

میترسم... تو خوب میدونی که من وقت ترس باید دستتو محکم فشار بدم...

میترسم از پایانی که ناخواسته خاکستری ترم کنه...

و از گذر رهگذری که باز نقشی توی ذهنم زده...

محکمتر از همیشه منو به آغوش بکش... امشب بدجور تنهام...

نویسنده : رها بانو ; ساعت ٤:٥٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/۳/۱٧
تگ ها: مخ شویی
comment نظرات () لینک