بفرما قهوه تلخ!


+ مثبت تر از همیشه

بعد از مدتها دیروز نشستم و با خودم ی فکر اساسی کردم... یهو به خودم گفتم چقدر خاکستری شدم... خیلی وقتا روزا این من بودم که با هر حال و احوالی که بقیه داشتن بهشون انرژی میدادم و بیخیال دنیا میشدم و میخندیدم و همه رو به فکر مینداختم که عجب آدم سرخوشیه این...

خیلی وقتام موجب میشدم تا بقیه بخندن و از اینکه انرژی میگرفتن خوشحال میشدم... هر روز صبح آمدن بچه ها مساوی بود با صورت خندان من حتی اگر دلم غصه داشت... چرا نباید مثل قبل باشم؟ 

رئیس خیلی کم حرف میزنه؛ خیلی کم نصیحت میکنه و بیشتر شنونده اس... اما همون حرفای کمش گاهی منو به فکرای طولانی میندازه...

یادمه ی بار بهم گفت حالا که نسبت به پارسال خیلی بهتری چرا باز احساس خوبی نداری؟

دیروز خیلی به خودم و سال قبل و روزای بدم فکر کردم... به شروعم با شرکت و به همه اون چیزی که دوس داشتم داشته باشم... راس میگفت... من خیلی چیزا رو دارم که میخواستم داشته باشم؛ کوچیکیه کوچیکش همین دانشگاهه...

نمیدونم چی شد که یهو تصمیم گرفتم دوباره خودم خودمو هل بدم خودم خودمو بسازم...

لبخند زدم... از همون اول صبح به گرمای خفه کننده تابستانی خندیدم و به دونه های عرقی که از گردنم به هم میپیوست و از خط بین سینم سوتینم رو خیس میکرد... به بعد از مدتها با تاکسی اینور اونور شدنم و به خستگی ظهرگاهیم... به چهره همکارام و به توقعات دوستام... به نق نق های آبجیا و به دردودل های مهدی...

من دوباره مثبت شدم... 

نویسنده : رها بانو ; ساعت ٧:٤٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/۳/٢٧
comment نظرات () لینک