بفرما قهوه تلخ!


+ نوستالوژِی

امشب مثل قلبلنا بیشتر شرکت موندم... کار داشتم و هول امتحان و درسو چیزای دیگه هم نبود... حالم خوب بود بجز بی حس و حالی نخوردن!!

یهو توی سکوتی که من مونده بودم و رئیس به سرم زد آهنگ بزارم واسه خودم و سرگرم کارم بشم... نمیدونم چی شد آهنگ گندم زار سمیرزند رو پلی کردم...

یهو دستم از کار وایساد... ی دور کامل گوشش دادم...

روحم رفت...

نوشهر... توی خیابون نم کشیده شب ساعت نزدیک 10...

کافی شاپ... قهوه...

چه حس خوبی داشتم...

روی ابرا با ی جنتلمن قدم میزدم...

قهوه خوردیم تلخ... با کیک شکلاتی...

چقدر دوس داشتم این بودن رو...

چه حسای قشنگی...

چه نداشته های پررنگی...

چه همراهیه بی ریایی...

ناخودآگاه رئیسه رو صدا زدم... ازش پرسیدم این اهنگه رو کجا گوش دادیم؟ ذهنش رفت به چالوس... دیدم تو چشاش که اونم رفت و برگشت...

از یادآوری اون با هم بودن ی خجالت نشست توی چشام و یادآوری اولین بوسه لب دریای تاریک... 

ثانیه ای با هم سکوت شدیم و برگشتیم...

دلم گرفت...

دلم اون همه مهربونی رو خواست...

دلم بغلشو خواست...

اما وقت رفتن بود...

خیلی دوس داشتم بمونم و با همون خاطره کارامو بکنم تا اروم بشم اما اصرار کرد که بریم...

دوس نداشتم برم اما...

هوا خیلی قشنگ بود... مجبور بودم با ماشین برم... لعنت به خونه ما که آخر دنیاس... میلم کشید یکم خیابون گردی کنم اما دوتا ماشینه با ی عالمه پسره که نمیدونم حالشون خوب بود یا بد با هم قاطی کرده بودن و منو به ترس انداختن...

ترس که نه اما حوصله نداشتم...

دلم بدجور داشت داد میزد...

نویسنده : رها بانو ; ساعت ۸:٥٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/٤/۳
تگ ها: روز نوشت
comment نظرات () لینک