بفرما قهوه تلخ!


+ این روزها

این بی اینترنتی توی خونه داره روانمو میجوه... دستم از نوشتن کوتاه شده اما عادتش داره وجودمو میخوره...

سر کار یا وقت ندارم یا تمرکز...

اما دلم بدجور میکشه که بنویسم...

این روزا بجز خستگی های اون انتخاب ابدی هیچ چیزی آزارم نمیده... 

دیروز روز خوبی بود... کلاس زبان رو دوس دارم هرچند خیلی جدیت میخواد...

تیچر بهم میگه جدی! یعنی اولش همه میگن اما از نگاه مهدی و رئیس به هم میشد فهمید که نه اونجورام نیست... فقط یکم طول میکشه تا من ورق بخورم...

مهدی حسود شده... خندم میگیره اما به روش نمیارم... به رئیسه حسودیش میشه... به اینکه من باهاش راحتم و اینقدر حرف برای گفتن باهاش دارم! 

هیچی نمیگه اما از توی پیاماش میشه کشف کرد داره به چی فکر میکنه... نمیدونه که من چقدر بدجنسم و چقدر راحت دیگران رو تحلیل میکنم! اما بازم به روش نمیارم... بزار اندر عوالم خودش بمونه...

ترم تابستون و این استاده هم شده داستان... میخواستم هیچوقت دیگه با مهدی توی درس مشارکت نکنم اما بازم اینقد مثل گربه چکمه پوش چشاشو مظلوم کرد که خر شدم! اما اصلا مثل قبل به قضیه نگاه نمیکنم چون اصلا دلم نمیخواد دوباره آخر ترم باد به غب غب بندازن که خودشون 20 شدن در صورتی که با نامردی نمره گرفته باشن و خر حمالیه من!

البته ازین دانشگاه دیگه توقع هیچ عدالتی ندارم اما لااقل از کار خودم راضی باشم...

حالا قیافه امین با این همه 20 مفتی که گرفته دیدنیه که دیگه به کمترش راضی نیست... خیلی دلم میگیره وقتی نگاه میکنم میبینم نمره رو به باباش میدن نه به خودش!

تازه کشف کردم باباش ازین ریش گنده هاست!!

دیگه اینکه تیچر مثا تراکتور ازمون کار میخواد و من میترسم نتونم خودمو برسونم به بقیه... 

دیروز ی بار دیگه نشستم جلو ماشین رئیس... دلم میخواست دستشو بگیرم... 

دلم هوایی شده بود باز...

نویسنده : رها بانو ; ساعت ٦:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/٤/٢۱
تگ ها: روز نوشت
comment نظرات () لینک