بفرما قهوه تلخ!


+ ی روز طولانی

از این بانک به اون بانک ارزی؛ از دلتا بان به بانک سامان؛ از بانک سامان به ملی؛ ی روندی که ی بار طی کنی کل قصه دستت میاد...

ساعت 2 بود که دیگه قیمت دلار رو میبندن و تا فردا 10 صبح حواله نمیدن که دل کارمند بانک به حال زار ما دوتا سوخت و بالاخره پرونده رو برداشت رفت و امضا گرفت و راضی شدن دو قرون دو زار ارز دولتی خیر سرشون بدن به ما!

با اون همه بی خوابی و گرمای ساعت 2 ظهر دلم میخواست داد بزنم؛ ی کنتاکی زدیم به بدن و ی یخمک طالبی...

ساعت 3 گذشته بود آخرین روز نمایشگاه کتاب بود؛ عرفان کتاب خواسته بود خودمم میخواستم ی سر به غرفه های آموزشی بزنم؛ تا 5 له له زدیم و توی غرفه های بی نظم و شلوغ و کثیف نمایشگاه چریدیم... حال به هم زن بود... زشت بود از این محیط فرهنگی... ی آب خنک گرفتیم و زدیم به دست و صورت و آمدیم بیرون...

تازه مخم داشت آروم میگرفت که یادم آمد از موبایل جان! خیلی نامرده... دوسش دارم... عاشقشم... اونم میدونه و اذیتم میکنه... 

یهو بی هوا رفت به کما... هرکارش کردم خوب نشد؛ کل زندگیم و ارتباطم با همین بود مجبور شدیم مسیر عوض کردیم خیابون جمهوری؛ موبایل ایرانیان...

تعمیرگاهای مهم و خیر سرشون نمایندگی تمام برندهای موبایل... مثل بانک نوبت بگیر بشین بعد که رفتی اونجا میبینی دختره فقط بلده با وای فای گوشیت بازی دانلود کنه! یعنی اسمشونو گذاشتن تعمیرکار و کل ملت رو مسخره کردن...

دلم شکست... خیلی... اینقد غصم گرفت که فاطی لجش درامد و شروع کرد سخنرانی کردن؛ اون لحظه فقط دلم میخواست نق بزنم... هیچی دیگه درست نشد و زدیم به راه؛ وقت کمی داشتیم واسه خرید خرت و پرتایی که جا گذاشته بودیم و یا درد مشترک بود... تهرانم که از این خیابونش میرسی به اون خیابون میشه 1 ساعت؛ دم خوابگاه که بودیم نزدیک 10 بود فقط وقت کردیم جم کنیم و بریم فرودگاه... 

هنوز تا پایان این روز طولانی خیلی مونده بود...

نویسنده : رها بانو ; ساعت ٦:٢٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/۳/٤
comment نظرات () لینک