بفرما قهوه تلخ!


+ خواب به تعبیر

خیلی سال پیش کنار یکی روی صندلی جلوی ی ماشین توی گرمای ی روز طاقت فرسا از خستگیه روزای پر فشار زندگی چنان خواب چشامو خراش میداد که دوس داشتم برای دقیقه ای بخوابم...

چشامو بستم و سرمو به پنجره ماشین تکیه دادم اما! از صدای بلندی به خودم آمدم که با اخم بهم میگفت: یعنی نمیتونی خودتو نگهداری تا برسی یجایی بخوابی! مردم ببینن میگن معتاده داره چرت میزنه!

اصلا ربط من و خوابم و خستگی که مردم نمیفهمن رو با اعتیاد درک نکردم اما غصه خوردم...

و سالها بعد باز روی صندلی جلوی ی ماشین خسته از ی رفت و آمد و ی عالمه راه رفتن باز همون خواب منو خط خطی میکرد... بی توجه به مکان و زمان سرم رو به صندلی تکیه دادم و چشامو برای مدت کوتاهی بستم... شاید خواب رفتم...

این بار از صدای آهسته حرکتی بیدار شدم که منتظرش بودم... بهم گفت بیدارت کردم؟ کاش خوابیده بودی! خسته شدی... اینقدر زیبا خوابیده بودی که دلم نیامد بیدارت کنم...

آهسته در ماشین رو باز کرده بود و منتظر نشسته بود تا منی که از صدای نفس کشیدن باد هم بیدار میشم؛ خوابم آزار نبینه...

این بار از تعبیر خوابم به زیبای خفته کمی خجالت کشیدم...

و بعد مقایسه کردم... چقدر تعبیر آدما میتونه از هر کاری متفاوت باشه... و چقدر میتونه هر آدمی تاثیر گذار باشه...

من هیچوقت محبت اون روز و اون چند ثانیه از یادم نمیره و بیشتر و بیشتر یاد میگیرم تا همیشه همه رو زیبا ببینم... 

نویسنده : رها بانو ; ساعت ٥:٥٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/٥/۱
comment نظرات () لینک