بفرما قهوه تلخ!


+ من و سر شلوغ

چند روزی بود دوباره از این همه نابسامانیه اوضاع به هم ریخته بودم؛ به شدتی که باز استرس و اعصاب خوردیه گذشته برگشته بود... وقتی هم که اینجوری میشم خیلی زودرنج میشم؛ یعنی هر اتفاقی که میفته یجورایی خیلی سخت آزاردهنده میشه...

این روند همینجوری ادامه پیدا میکنه تا اینکه من ی گند بزرگ به زندگیم میزنم و کلا مسیر زندگیم عوض میشه...

ی چند روز بود مخم حرف نمیزد... فکر میکردم باهام قهر کرده... خوشحال بودم اما مشکوک... هیچی بهش نگفتم چون توی این اوضاع شنیدن نق و نق های اونم مزید علت میشد که پاچه عالم و آدم رو بگیرم... 

داشتیم مثل همیشه به کارام میرسیدم که یهو مخم از ی فرصت نیمه آروم که در افکار خودم غرق بودم استفاده کرد و ی جمله گفت که منو به بودنش امیدوار کرد...

برگشت و در پاسخ به این جمله تکراری "چرا اینقدر من سرم شلوغه" که داشت روانمو میچلوند بهم گفت: خب تو اینجایی که سرت شلوغ باشه... تو هستی چون توانایی داری به همه اینا رسیدگی کنی... کی شده بری خونه و ی کار نکرده روی میزت مونده باشه؟ کی شده اراده کرده باشی و نتونسته باشی؟ یادت باشه خودت انتخاب کردی...

این حرفاش منو به سکوت کشوند... راست میگفت... من هیچوقت دوس نداشتم که بیکار باشم... همیشه هم از اینکه ساعتای زیادی به علافی بگذرونم خسته میشدم... از این مدل زندگی هم ناراضی نیستم و واقعا توانایی دارم که همه کارامو انجام بدم... 

من انتخاب کردم درس بخونم... کار کنم... کلاس زبان برم... مقاله بنویسم... و همه چیزایی که داره اتفاق میفته خود خواسته بوده... پس خودم انتخاب کردم که سرم شلوغ باشه...

آره ی چیزایی مثل جور کارای دیگران رو کشیدن خیلی بده... اینکه رضا نباشه من باشم؛ الهه نباشه من باشم؛ میلاد نباشه من باشم؛ حتی رئیس نباشه من باشم...

اما خب حتما میتونم؛ که هستم...

خیلی از دیروز بهترم... خیلی راحت تر به قصه شلوغیه دور و برم نگاه میکنم و میدونم نتیجه این زحمتامو خودم میگیرم... 

خیلی وقت بود ی همچین نصیحت قشنگی از کسی نشنیده بودم...

البته به روی مخه که نمیارم چون زرتی پر رو میشه و باز میخواد خاله بازی راه بندازه اما ماچ داره نامرد!!!

نویسنده : رها بانو ; ساعت ٦:٤٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/٥/٦
comment نظرات () لینک