بفرما قهوه تلخ!


+ بابا لنگ دراز

نمیدونم چرا دلم یهو هوس نوشتن کرد... اونم کی؟ وسط گزارش ماهیانه دادن... کجا؟ توی اتاق رئیس!!

ی حس خوب از نوشتن میگیرم وقتی میدونم یکی هست که حواسش به منه... دلم برای این حس تنگ شده بود و داشتم به این فکر میکردم که خیلی وقته انگشتام به کمک خم نیامدن... بعد یهو یاد جودی آبوت افتادم...

وقتی بعد از شنیدن مدتها سکوت، ی حرف لبریز کننده همون خنده ای رو به لبت میندازه که جودی رو با همه اون درد دندون و لپ ی طرفه شده با دیدن اون همه گل به خنده انداخت که فقط با ی کارت بابا لنگ درازش امضا شده بود و این یعنی عشق...

من جودی ام... که ی بابا لنگ دراز دارم... 

واقعا حس قشنگیه... اینکه میدونی همه چیزایی که داری و مینویسی و میگی رو میفهمه و میدونه...

من بابا لنگ درازمو دوس دارم...

نویسنده : رها بانو ; ساعت ٦:٢٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/٥/۱۳
comment نظرات () لینک