بفرما قهوه تلخ!


+ دوباره کارم زیاد شد

ضمن تبریک به خودم که همه میرن و میان و من هنوز اینجام از همینجا اعلام میکنم الهه رفت و من خاک بر سر شدم!! 

واقعا جای تبریک و تهنیت داره!! از تصور اینکه باز باید چند نفر باشم خسته میشم... خیلی بده اینجوری... و بدتر اینکه کارای خودم به مرور از نظم خارج میشه و خیلی وقتا خیلی چیزا بایگانی میشه تا وقتی وقت پیدا کردم رسیدگی بشه...

میلاد پسر خوبیه... دلسوزه... شیطونه اما گوش حرف میده... بهش گفتم 8.5 بیا؛ امروز بدو بدو سر ساعت آمده... اگه یکمم کمکم کنه بازم خوبه... 

داشتم به این فکر میکردم که دوباره پیاده روی رو به برنامه کارام اضافه کنم اما با این اوضاع بازم وقت کم میارم... دلم واسه زبان میسوزه... هیچی بلد نیستم... هیچی یاد نمیگیرم... و اصلا تمرین نمیکنم... و دقیقا وقتی من تنها میشم که یا توی امتحانامه یا فورجه ها یا درس و استرس یا زبان! دو هفته دیگه امتحانام شروع میشه و من بازم موندم چجوری جمش کنم... دقیقا اتفاقی که برای امتحانای ترم گذشته افتاد... هووووف نفسگیره...

از این موندن خوشحالم... البته هنوز رکورد اولین کارم رو نزدم اما خب استرس اونجا رو هم ندارم...

گاهی دیگران تلنگری به رفتن میزنن... همین رزومه و مهدی... شدیدا فکر میکنه که باید ی کار خیلی متفاوت واسه من پیدا کنه! اصلا یجورایی خودشو متعهد کرده به من ثابت کنه بعد از این همه سال کار کردن باید به ی جایی میرسیدم!! 

میشه بگی دقیقا در سالگرد حضورم در جامعه کثیف کار قرار دارم... 2 مرداد 88 اولین روز کاریم رقم خورد... من چقدر متفاوت بودم و چقدر سر خوش!!

به هر حال هنوز اینجام... و زنده ام... و دارم نفس میکشم و ادامه میدم...

حالا با الهه یا بی الهه... با مریم و اعظم یا بدون اونا... تنها یا با کمک... در انتها هرچی تونستم انجام میدم هرچی نشد دیگه نشده!!!

نویسنده : رها بانو ; ساعت ٦:٤۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/٥/۱۳
تگ ها: الان من
comment نظرات () لینک