بفرما قهوه تلخ!


+ رضا نیست

دیشب دوباره بداخلاق شدم... یکم تقصیر پری بود یکمم تقصیر رضا یکمم نقصیر هوا که جووون میده واسه تفریح یکمم... نه! اصلا هیچیش تقصیر من نبود!!!

بمن چه که گاهی همه چی دست به دست هم میده تا من بداخلاق بشم؟ رضا دوباره رو مخمه... نمیدونم چرا هرچند وقت یکبار احساس میکنه من جاشو تنگ کردم... 

خب وقتی بازاریاب میاد و جرات نمیکنه حرف بزنه و حتی ازش مساعده بخواد یا بگه که پولی که گرفته خرج کرده؛ معلومه که اونام میان پیش من حرفشونو میزنن... وقتی من ساعت 7 صبح هم یکیشون کار داره زنگ میزنه جواب میدم و کارشو راه میندازم؛ معلومه که به شازده زنگ نمیزنن که تا 9 خوابه و جواب گوشیشو نمیده...

فکر میکردم رئیسه کاری رو درست میکنه... اما انگار این حرفای تکراری من هم واسشون عادی شده... خسته شدم از این همه مسخره بازی...

کلی نق زدم که بابا جان قانونتون باید ثبات داشته باشه... اما اصلا انگار معنیه این حرف رو نمیفهمن...

رئیسه برگشته به من میگه خودت بمن میگی رضا رو در نظر نگیر و کارت رو انجام بده؛ حالا هم تو اصلا به رضا کاری نداشته باش! 

آخه بدبختی اینجاس که من به اون کار ندارم اون به من گیر میده... 

ولی خب بازم تصمیم گرفتم آروم باشم و به حرف رئیس بیشتر فکر کنم...

رضا نیست... رضا نیست... رضا نیست...(هست و قابل احترام؛ اما نیست!)

 

نویسنده : رها بانو ; ساعت ٦:٤٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/٥/۱٩
تگ ها: مخ شویی
comment نظرات () لینک