بفرما قهوه تلخ!


+ دوباره ی برگشت

به ی کشف بزرگ راجبه خودم رسیدم... من دوباره دارم لطافت های زنانه ام رو از دست میدم... دقیقا مثل 4سال پیش... همون روزایی که توی اوج تنهایی بودم و به قدری با خودم و حماقتام کنار آمده بودم که از هیچی نمیترسیدم...

ی دیوونه به تمام معنا که آخر زندگیش و رد کرده بود و منتظر ی تلنگر بود تا تمامشه... 

دقیقا قبل از آمدن عظیم...

اولین بار عظیم بود که بهم گفت چقدر ضمختی... یکم زن باش... میگفت آدم احساس میکنه داره با ی مرد حرف میزنه... بهش گفتم زن بودن یه مرد میخواد... ی تکیه گاه ی کوه... ی جایی که بدونی میتونی خستگیای زن بودنت رو بهش پناه ببری...

بهم گفت من هستم... من کوهت میشم... تو زن باش و از ظرافت های زنانه ات لذت ببر... 

ترسیدم... از اینکه از لاک خودم در بیام و بخوام لطافتی داشته باشم... از پوشیدن مانتوهای رنگی ترسیدم... از لاک زدن و کفش های پاشه دار... از رژلب و آرایش چشمام... از نپوشیدن کفشهای تکراری... 

اما کمکم کرد تا ترسم بریزه... من زن شدم... تا حد اعلا... احساس سبکی میکردم اون روزا... همه چی خوب بود تا اینکه رفت...

رفت و من رو با ی دنیا وحشت تنها گذاشت...

من موندم و ی عالمه لطافت بی معنی... ی عالمه دوگانگی... بدون کوه و پناه...

ترسیدم... گریه کردم... شکستم... 

تغییر کردم اما هنوز زن بودم... 

اما الان تقریبا یکی دو هفته ای هست که احساس میکنم باز دارم به خود قبل از عظیم برمیگردم... من دارم سخت میشم... بی روح... ضمخت...

لذت نبردن از خیلی چیزا یعنی خشن شدن... گریه نکردن یعنی خشن شدن... لباس تکراری و مشکی پوشیدن یعنی خشن شدن... و من دوباره دارم سخت میشم... 

خیلی طول کشید اما بالاخره اتفاق افتاد و این بار دیگه هیچوقت به هیچ کوهی تکیه نخواهم کرد... به هیچ احساس لطیف و زنانه ای توجه نخواهم کرد و به هیچ رنگی اجازه سرک کشیدن نخواهم داد...

این ضمختی رو دوس دارم... 

ضمختیه گذشتن آب از سر...

نویسنده : رها بانو ; ساعت ٧:۳٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/٥/۱٩
comment نظرات () لینک