بفرما قهوه تلخ!


+ آرزوی یک آرزو

 فکر میکردم دیگه اجازه نمیدم کسی آروزهامو ازم بگیره... فکر میکردم اینقدر بزرگ و با تجربه شدم که بتونم توی لحظه زندگی کنم... فکر میکردم اونقدر سر عقل امدم که خودم برای خودم تصمیم بگیرم... اما انگار من هیچوقت بزرگ نمیشم...

عظیم همیشه بهم میگفت همه دنیا رو میبرمت تا بگردی... میدونست من عاشق مسافرتم... بهم میگفت به همه ارزوهات میرسونمت... میگفت اونقدر میریم و میریم تا خودت خسته بشی... میگفت همیشه ی ساکت بسته و ی عالمه وسیله آماده سفر توی ماشین نگه میدارم تا هروقت دلت خواست بریم سفر...

اما...

من و ی عالمه رویا... رویاهای رنگی... حالا تنهام... و حتی برای تنهاییم حق ندارم تصمیم بگیرم...

همیشه میگم ی روزی از اینجا میرم اما الان سالهاس که نرفتم... همیشه میگم میرم دنبال نداشته هام اما بازم همینجا موندم... چقدر دلم برای رفتن تنگه... دلم ی خلوت میخواد با خودم و افکاری که توی تنهایی خفه کننده میشه... 

نویسنده : رها بانو ; ساعت ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/٥/٢٠
comment نظرات () لینک