بفرما قهوه تلخ!


+ من و رضا این روزا

واقعا دیگه دارم میمیرم!!! اما قبل از مردن این رضا رو ماچش میکنم! به شدتی مهربون شده که من الان باور نمیکنم که نخوام بمیرم!!!

دارم فکر میکنم شاید قیافم شبیه گربه چکمه پوش شده... اما من اینقدر خشن بازی در میارم که اصلا بلد نیستم دفتر چندبرگ بخرم!!

رضا روزا واسم قهوه درست میکنه؛ چایی و نسکافه تعارف میکنه؛ برام قصه تعریف میکنه که خسته نشم؛ حتی گاهی به حرفام گوش میده و میخنده!! 

وای چقدر گاهی دلم میخواد یکم باهاش ارتباط برقرار کنم؛ اما نمیشه... فضاش با من خیلی فرق میکنه؛ و من اصلا بلد نیستم در برابر کاراش عکس العمل نشون بدم... 

این روزا همه چی خوبه... همه خوبن... دنیا آرومه و امیدوارم آرامش قبل از طوفانش نباشه... وقتی رضا خودش کاراشو انجام میده من کمتر خسته میشم... یعنی وقتی میدونم که یکی هست انگار برام کافیه... 

حالا روزا من و رضا چشم تو چشم هم میشینیم و کار میکنیم... کاش میدونستم چه نقشه ای داره که اینقدر مهربون شده!!!!

میخواد سر منو بکنه زیر آب عایا؟؟؟

نویسنده : رها بانو ; ساعت ٧:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/٥/٢٦
تگ ها: روز نوشت
comment نظرات () لینک