بفرما قهوه تلخ!


+ خودکارای رنگی؛ تفکرات رنگی

پیرو مهربون شدنای رضا؛ دلم کشید امروز واسش چندتا خودکار رنگی بخرم...

یعنی نمیدونم چرا وقتی خودکارای سوسولی و بامزه رو دیدم به این فکر افتادم که شاید بد نباشه باب دوستی با رضا رو اینجوری باز کنم؛ چون هنوزم باورش نمیشه من قصدی ندارم...

ی پاپیون هم زدم روی بسته و بردم شرکت... دادم بهش و گفتم این واسه شما... گرفت و تشکر کرد اما گفت: واسه اینکه من همیشه خودکارارو گم میکنم؟!

دلم یجوری شد... گفتم نه... همینجوری گفتم شاید به دردتون بخوره...

نمیدونم چه برداشتی از کارم کرد... و اصلا هیچ برداشتی داره یا نه... اما خیلی جا خوردم که دیدش اینه که هر کسی هرکاری میکنه منظور بدی پشتش هست... یا میخواد تحقیرش کنه...

من فقط میخواستم خوشحالش کنم... یعنی فکر کردم احساس میکنه که من پرچم سفید رو بردم بالا... هرچند خیلی این روزا عوض شده اما انگار توی ذهنش هنوز خیلی درگیره...

تازه امروز وقتی بهش گفتم کمک کن بخاری رو جدا کنیم؛ همون لحظه بلند شد و اصلا مثل همیشه نگفت باشه تا امید بیاد... این کارشم خیلی برام مهم و جالب بود...

دلم گرفت... چقدر آدما میتونن متفاوت فکر کنن... چقدر میتونن خوب یا بد برداشت کنن... و چقدر سخت میشه تا حس واقعیتو به یکی منتقل کنی... 

اما من از اینکارم لذت بردم... و شاید بازم تکرارش کنم... شاید واسه اینکه توی دلم از کسی تشکر کنم اینجوری رفتار میکنم... اما هرچی هست که توی لحظه حس خوبیه؛ جدا از حواشی غیرمنتظرش...

نویسنده : رها بانو ; ساعت ٩:٤٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/٥/٢٧
comment نظرات () لینک