من و مهدی و ی عالمه حرف

دیشب بالاخره مهدی به ی دردی خورد!

این روزا با این همه اعصاب داغون و مشکل و اوضاع قرو قاطی؛ واقعا نیاز داشتم یکی درکم کنه... رئیسه اصولا این کارو واسم انجام میداد اما خب نبود...

دیروز وقتی بازم پشت تلفن با مهدی بداخلاق شدم؛ مهربون شد و لحنش اصلا اون آدم همیشگی نبود!! اولش تعجب کردم اما وقتی دیدم راس راسی داره نازمو میخره خوشحال شدم...

با هم رفتیم بیرون... ی گوشه دنج توی ی کافی شاپ دنج... نشستیم و زل زد به من گفت: چطوری؟ گفتم خیلی بد... اصلا از لحن سردم ناراحت نشد... گفت خب بگو ببینم چی شدی! فکر میکردم مثل همیشه حرفمو قطع میکنه و خودش حرف میزنه و حوصلمو سر میبره؛ اما ساکت نشست و گوش داد... 

واقعا واقعا با همیشه فرق داشت... خیلی مهربون شده بود... 

باهاش حرف زدم... از غصه هام گفتم و همه حرفایی که دوس داشتم یکی گوش بده...

راهنماییم کرد... باهام حرف زد و بهم گفت من از تو ی اسطوره ساختم توی ذهنم که وقتی میبینم اینقدر داغونی نمیتونم باور کنم؛ پس حتما و حتما خیلی خسته ای...

از اینکه داشت بهم حق میداد خوشحال بودم... بهم گفت بعضی چیزارو من و تو نمیتونیم عوض کنیم اما بعضی چیزا رو میتونم کمکت کنم...

با هم کیک شکلاتس خوردیم و دم نوش... خوشمزه بود...

بعدم بردم بیرون... رفتیم ی عالمه دور دور بازی کردیم و حرف زدیم...

خیلی حالش خوب بود... حسودیم شد... کاش منم حالم خوب بود... کاش منم دوباره حالم خوب میشد میتونستم همون آدم ظاهر خندان باشم...

بالاخره اینکه برای اولین بار به ی دردیم خورد...

شاید بعدانا ی باری ماچش کردم!!

/ 2 نظر / 15 بازدید
دلسوختگان

گاهی وقتا حس میکنی باید باشی ، بمانی ، اما بودنت جز رنج و عذاب چیزی نیست گاهی وقتا محبت که دیدی لبخند میزنی و دوست داری محبت کنی اما محبتت دشنه ای است در دستت برای زخم زدن گاهی وقتا اصلا محبت نکنی بهتر است گاهی وقتا سکوت خود بلندترین فریاد است گاهی وقتا نیاز است که برای به دست آوردن ، دلی بشکنی گاهی وقتا نیاز است در این شکستن با یک دل دیگر پیوند بخوری گاهی وقتا لازم است خرد شوی اما خرد نکنی حقیر شوی اما حقیر نکنی حقیقت را نگویی اما کتمان نکنی گاهی وقتا لازم است که خودت باشی فقط خودت .....