من و مخم و پری

الان دقیقا دنبال ی راهم که دهن مخمو ببندم... یعنی همچین میخوام با ژشت دست بکوبم تو کله ام که دیگه صدای زر زدنش رو نشنوم...

چند روزه دوباره حسود شده... خر شده... آه میکشه... زر میزنه...

اینقدرم ازین آدمای حسود بدم میاااااد...

داشتیم زندگیمونو میکردیم ها... بچه های خوبی شده بودیم... من میگفتم اون گوش حرف میکرد... اون میگفت من گوش حرف نمیکردم و بالاخره همه چی خوب بود... تا اینکه دوباره پری بیشعور پیداش شد... نشست زیر پاش و دوباره از راه به درش کرد...

نمیدونم چجوری باید حالیش کنم که دیگه پری رو نشناختی؟ این همه ساله میاد و میره و تورو میریزه به هم و به ریشت میخنده... بابا آدمشو... البته خب اونم تقصیری نداره مخ که نمیتونه هیچوقت آدمشه!!

اما خب منم تقصیری ندارم که همیشه بشینم و به آه و اطوار مخ بیکارم گوش بدم و هی حرص بخورم...

دلم الان میدونی چی میخواد؟!

ی کلبه تنهایی...

ی سکوتی که توش هیچی نباشه جز لم دادن و به هیچ خیره شدن... اونقدر که چشاتو خواب ببره... بعد که بیدارمیشی انگار توی این دنیا نبودی... بعد یهو دلت غش بره واسه ی آشپزی و ی موسیقی و بعد لذت ی میز تنهایی... ی شاخه گل رز صورتی... ی سفره سفید و تمیز... ی قدم زدن تا ته خستگی و نفس عمیق... و باز عمیق تر... و لبخند... 

بی شرف نشسته فال گوش و داره به تخیلات من حسودی میکنه...

اما وقتی من غرق تخیلاتم دهنشو میبنده... خیلی خوبه... شاید اینم ی راه حل باشه...

/ 1 نظر / 10 بازدید