فکر اساسی

خیلی وقته ی تصمیم اساسی نگرفتم... هروقت نشستم و فکر کردم به نتیجه های خوبی رسیدم... و هر وقت نتیجه های خوبم رو عملی کردم بد ندیدم...

دو تا از بزرگتریناش ترک کار قبلیم بود... 

امروز شاید وقت بدی نباشه که بشینم و دوباره فکر کنم... به خیلی چیزا... مخصوصا به خودم... ی مدته که ریکاوری نمیکنم... به خودم نمیرسم و سرسختانه دارم به خودم زحمت میدم... واسه هیچی...

من خیلی وقته واسه هیچی زندگی میکنم...

اما انگار باید ی فکر اساسی بکنم...

دیگه این هیچیه خیلی ژر رو شده...

ی جمله خیلی قشنگ خوندم... البته این روزا به واسطه حال و احوالم ازین جمله های قشنگ زیاد میخونمإ اما به این یکی باید بیشتر فکر کنم:

کسی که کاری رو انجام نمیدهإ یا از انجام دادنش میترسه و یا اینکه به خودش اعتماد نداره که بتونه اون کارو انجام بده...

یادم نیست جمله مال کی بود اما من دیدم که دقیقا همینه...

من به خودم اعتماد دارم اما مترسم... از چیزی که هنوز پیش نیامیده میترسم و فکرایی که موجب میشه اصلا به طرف هیچ هدفی نرم...

هدفایی که ی روزی آرزوم بوده و دیدم که خیلی چیزا با اینکه تغییر کرده هیچ اتفاقی نیفتاده...

حتی به این فکر نکردم که لااقل کارم رو و هدفم رو پیش ببرم اونوقت اگر به موفقیتی رسیدم و نتونستم عملیش کنم لااقل به خودم آفرین بدم که ی بار دیگه موفق شدم و هنوز اراده قبل رو دارم... و به اینم فکر نمیکنم که این تغییرات رو ایجاد کنم شاید روزی که به خواسته ام رسیدم خیلی چیزا عوض شده باشه و برای اون مونعی که توی ذهنم هست راه حل هایی پیدا بشه...

من فکر کردم توی لحظه رو از دست دادم... روزمرگی رو جایگزین کردم... و این یعنی خیلی بد...

نباید اجازه بدم دیگران منو تکرار کنن...

باید بیشتر فکر کنم... 

/ 1 نظر / 9 بازدید