اونی که نیست

دلم گرفته... رئیسه داره میره ددر... نه اینکه چرا میره؛ اما وقتی میره دیگه کسی نیست بهش نق بزنم و حرفامو گوش بده... اونم توی این اوضاع که شدیدا بهانه گیر شدم...

شهریور نصفه هم گذشت و دوباره منو چند سال با خودش پیر کرد... چه احساس بدیه این تحمل روزای دلگیر شهریور...

مهدی نق و نوقش کمتر شده اما نبودنش هم ی نوعی آزاره... کلا وجود این بچه روان منو میجوه... حوصلشو ندارم... آدم از خود راضی و خودخواهیه... خیلی سعی میکنه ظاهرش رو حفظ کنه اما بدجور اعصاب من از بودنش و حرفاش خورده...

و این خیلی بدترم میکنه که ی آدم غیرقابل تحمل دیگه به زندگیم آویزون باشه... دیگه نمیتونم بگم بی هدفم؛ الانا کشف کردم که میترسم برای خودم هدف بزارم و این ترس مسخره موجب میشه گذر زمان تندتر و بدتر بشه...

وقت لذت بردن از زندگیه اما توی اوج فکرایی که آروزشو داری ی عالمه سد ذهنی برات پیش میاد...

قصه این دندون هم برام شده کابوس... خیلی حوصله ام رو سر میبره... خسته میشم از این همه دندون پزشکی رفتن...

کاش مهدی میرفت ی ماهی هلند... کاش زودتر ویزاشون درست میشد؛ از دستش راحت میشدم...

همه چی الان بده... خیلی بد...

و من توی اوج بد بودنم... 

خیلی خسته...

و همیشه توی این شرایطی که نیاز داری یکی باشه؛ اون یکی نیست... و وقتی نیست تو بدتر میشی... کاش ی بار برای همیشه اون یکی بود و من دیگه به نبودن اون یکی فکر نمیکردم... چرا من اون یکی رو ندارم؟!

رئیسه میگه این خواست خداس... اما نمیدونم چرا خدا باید ی همچین چیزایی بخواد؟!!!

این درد بغضی که ورم شده توی گلوم و هر روز قورتش میدم و شبا بیشتر و بیشتر میشه؛ داره گوشامو کر میکنه... 

چقدر خالم افتضاحه...

/ 2 نظر / 6 بازدید
عشق به مردم

سلام خوبي دوست من؟ مطالب مفيدي داري به منم سر بزن نظر يادت نره!!!!!!

وحید53

به هر حال روال زندگی به سوی ناهنجاری ها گاهی پیش میره