بازم تکراری

اوضاع اسفباری بود...

شلوغیه روی میزم در نوع خودش بی نظیر بود و این یعنی ببین درون من الان چه خبره! به شدتی هر کی هر چی داشت آوورده بود ریخته بود روی میز من که دیگه رضا دلش سوخت و خودش کامپیوترش رو آپ کرد...

داشتم میترکیدم وقتی به این فکرکردم که تازه امروز فاکتور و پول شمردن و خروجی نیست و من هنوز نزدیک 4 عصر اینجام!

به شدتی از منظره روی میزم متنفر بودم که به روی خودم نمیاووردم و فقط سعی میکردم هرکی هرچی میگه یادداشت کنم که یادم نره و سر فرصت جم و جورش کنم...

آخریناشون حدود 2.5 رفتن و این یعنی من فرصت کنم به کارای قروقاطی برسم... کاش ی عکس از وضعیت میزم گرفته بودم... 

هیچی مثل شلوغی و بی نظمی حال منو داغون نمیکنه...

حالا ی عالمه کار و سختی همش واسه ی عروسی با اعمال شاقه... نمیخوام برم عروسی... دست از سرم بردارین...

باید برم آرایشگاه... اصلن نمیدونم چی باید بپوشم و در انتها زبانم میره توی دیوار... ی عالمه کار مونده دارم شرکت و فردا بازم همین روند ادامه پیدا میکنه...

دلم میخواد فرار کنم و ازین شهر برم... برم ی جایی که هیشکی منو نشناسه... هیشکی ندونه کجام و تنهای تنها بشینم و به گذر زمان نگاه کنم... دلم لک زده برای ی غروب روی شن های سرد شده باد آورده... 

اینم از شروع ی دوره تنهایی دیگه من و شرکت!!!

/ 5 نظر / 19 بازدید
سيستم وبلاگدهي جديد لاين بلاگ

يه سيستم فوق العاده حرفه اي براي وبلاگ نويسان کاملا رايگان ايندکس بسيار بسيار سريع در گوگل و ياهو ثبت رايگان وبلاگ شما در هزاران دايرکتوري سايت هاي ايراني و خارجي همين حالا وبلاگتون رو در لاين بلاگ بسازيد www.lineblog.ir

وحید53

برا آدمای اجتماعی رفتن شهر دیگه فایده نداره چون اونجا هم خیلی زود محبوب دل ها می شن

لبخند

بگو سیب .[گل]

لبخند

یک تهرانی، یه اصفهانی، یه شیرازی و یک آبادانی توی کافی شاپ با هم صحبت میکردند : تهرانی: من یک موقعیت عالی دارم، می خوام بانک ملی رو بخرم ! اصفهانی: من خیلی ثروتمندم و می خوام شرکت بنز رو بخرم ! شیرازی: من یه شاهزاده ثروتمندم و می خوام شرکت مایکروسافت و اپل رو بخرم ! سپس منتظر شدند تا آبادانی صحبت کند . . . . . . آبادانی قهوه خود رو هم زد. خیلی با حوصله قاشق رو روی میز گذاشت، یه کم قهوه خورد، یه نگاهی به اونها انداخت و با آرامی گفت: نمیفروشم....!!