خیابون بی انتهای پاییزی

بغض خشک شهریور هنوز داره گلوم رو میخراشه...

هیچ کس نمیتونه کمکم کنه... فقط خودمم که باید راه فراری برای خودم ژیدا کنم... به هرچیزی چنگ میندازم اما لحظه ای آروم میگیرم و دوباره...

دیروز با دوستام رفتیم تفریح... اما مثل قبل بهم خوش نمیگذره... دوس داشتم خونه تنها باشم... بشینم و ی عالمه فکر کنم... به خودم و به اینکه کجای کارم... کجای زندگی و چقدر دیگه باید این اوضاع تکراری رو تحمل کنم...

اما نشد...

مهدی باز بیکار شده و به جویدن روح من مشغوله...

حسابی دیروز اعصابمو خورد کرد...

کاش دست از سر من و دوستی با من برمیداشت... 

رئیسه دیشب برام ژیام گذاشته بود واتس آپ... دیدن پیامش حالمو بدتر کرد... الانا اصلا تحمل این همه تغییر و هضم هیجان رو ندارم... یچیزی توی قلبم فشار میاره که میاد تا تمام سلولای بدنم و درد میگیره؛ ترجیح میدم آروم باشم...

باز هم بی هدف آمدم سر کار...

چک کردن حسابای بانکی و غصه خوردن واسه نداشتن موجودی کافی چکهایی که هیچ کدومش به من ربطی نداره... نگران بار و سفارشایی بودن که هیچکدومش واسه من نفع و ضرری نداره... 

و من دوباره به اندازه ی خیابون پاییزی و سر بالایی بدون انتها خسته ام...

/ 1 نظر / 14 بازدید
وحید53

گاهی هر چه سختی ست با هم می آید