من و خستگیام

دوباره خسته ام... این روزا این جمله رو خیلی میگم اما هیچکس نیفهمه چقدر خستگیم عمیقه... همه به هر تحوی که برداشت میکنن بهم منتقل میکنن که مثل قبل نیستم و من بازم خسته تر میشم...

خسته ام اما باید لبخند بزنم... من به قانون خودم احترام میگذارم؛ هیچکس مقصر نیست که خستگیه منو به دوش بکشه؛ اما من خسته ام...

دلم میخواد چشامو ببندم و دیگه بیدار نشم... خیلی بدم؛ خیلی گناه کردم ولی هیچ تغییری توی زندگیم ایجاد نمیشه؛ من خوب نمیشم؛ بدتر میشم؛ بهتره بمیرم... 

آب از آب تکون نمیخوره... همه به زندگیشون ادامه میدن و همه چی همونجوری خواهد بود که همیشه بوده و من دیگه خسته نخواهم بود...

دلم تنگ نیست؛ دلم خسته اس... ترس از دست دادن روزهای زندگیم بزرگتریم کابوس بیداریم شده... من دارم زندگیم رو تمام میکنم برخاف اونچه که آرزو داشتم...

امشب از خستگیام با رئیس گفتم... شاید تنها کسی که به حرفام گوش میده؛ اما میترسم اونم خسته کنم... میترسم تنهاتر بشم... من آدم شجاعی نیستم... 

بدجور ضعیف و شکننده شدم؛ کاش یکی میتونست خستگیامو ازم بگیره و بریزه توی ی کیسه و ببره یجا چال کنه... 

شاید من و خستگیام با هم زیر خاک آروم بشیم...

/ 1 نظر / 4 بازدید
raha....

خدا نکنه عزیزم نباید ناامید شد باید امید داشت به روشنایی توشجاعی عزیزم فقط باید امیدو استقامت داشته باشی [گل] به منم سر بزن میتونم سنگ صبوره خوبی برات باشم البته اگ خودت بخوای[قلب][ماچ]