انگشتم داغون شد!

وقتی مخم گازم میگیره؛ واسه اینکه بیخیالش بشم؛ بچه میشم...

دیشب ازون شبا بود... 

اما همیشه انتهای قصه اون چیزی که من دوس دارم نمیشه!!

خیلی وقتا یعنی بالای 80درصد؛ بعد از بچه گیام؛ حالم خوب میشه... بعد مثل این معتادا توی خودم گره میخورم و میخوابم اما توی 15درصد مواقع انتهای قضیه به یکی گیر میدم و بعد از گیربازی حالم بدتر میشه و بازم میرم با اعصاب خورد میخوابم و تا مدتی خوابم نمیبره... و در 5 درصد باقیمونده ی گندی زده میشه به اوضاع!!

حالا دیشب از نوع سوم بود...

یهو هوس کردم ساعت 12شب بستنی بخورم! اما نخوردم که! مالیدمش به سر و صورت عرفان! اونم نامردی نکرد دنبالم کرد که جبران کنه! منم آب ریختم روش اما غافل از اینکه سرامیکای آشپزخونه اصطکاکشون به صفر رسیده بود!

چنان از زیر در رفتم که انگشتم برگشت و بعدم خون شد...

از درد دیگه داشتم میمردم...

ی ساعتی کمپرس یخ گذاشتم و بعدم خوابیدم...

طول شب بجز چندباری بیدارم نکرد اما حالا پاشو بیا شرکت با این پای نیمه چلاق!

آخ خ خ خ! درد میکنه!

امیدوارم نشکسته باشه؛ چون اصلا حوصله گچ و باند و این مسخره بازیا رو ندارم... یعنی تا حالا توی عمر نامفیدم یک بار هم جاییم نشکسته... استخون بندی خیلی خیلی محکمی دارم(اینم داستان داره)!

اما بدجور از زیر در رفتم و به شصت جان حق میدم که این همه درد داشته باشه!!!

همین دیگه الان طی یک خل بازی چلاق شدم!

/ 0 نظر / 11 بازدید