پالون منگوله دار

خیلی بهم بر میخوره که دیگران منو توی جاهای خالی برنامه هاشون جا بدن... وقتی خودم برنامه هامو به خاطر دیگران جا خالی میکنم...

من از همه چیزم میزنم... حتی خودم... چند وقتی که الهه نبود همه بهم میگفتن داری نابود میشی... حکیمه چند بار دعوام کرد گفت داری با خودت چیکار میکنی؟! واسه چی؟ واسه کی؟! جیلا دیگه از بس بهم متلک گفت خودش خسته شد... 

بابا اینا؛ عرفان؛ همه و همه اونایی که باید باشن ولی من حذفشون کردم...

شدم ی آدم آهنی که خودش داره برای خودش پالون میدوزه... خودش کوک میزنه و گشادترش میکنه...

آدما مرز ندارن... انصاف ندارن... و از تو نرده بون میسازن... 

و من چه راحت دارم فرسوده میشم و یادم رفته ی روزی این منم که باید تاون این فرسودگی هارو بدم... شاید بزرگترین همراهیه آدمای امروز ی آخی گفتن باشه و بس... تازه اگهسرشون به زندگیاشون گرم نباشه و باشن که بگن...

باید به خودم فکر کنم... 

چرا اینقدر وقت ندارم؟! برای خودم... برای آرزوهای کوچکی که فقط دو روز نیاز داره که دیگه آرزو نباشن... و دیگران در مقابل چیکار میکنن؟! دروغ میگن... به خواسته هاشون پافشاری میکنن... حق خودشون میدونن که تو له بشی و از تو و آرزوهات بالا برن... 

بعد گوشه برنامه هاشون که جای خالی پیدا میکنن؛ یادت میفتن... و میخوان تو و آرزوهاتو توی اون گوشه مچاله کنن و فردا بگن بیا اینم من و آرزوهایی که برات برآورده کردم؛ حالا برو و بشین و به دوختن پالونت ادامه بده... اما اینبار منت ممنون باش و چندتا منگوله هم بهش آویزون کن تا معلوم بشه چقدر بهت لطف کردیم...

آی آدما... ازتون خسته ام... 

بزارین یکم تنها باشم...

/ 1 نظر / 17 بازدید
وحید53

خیلی نباید جلو دست و در دسترس باشی باید ارزوشون باشه که در خدمتت باشن