قرص های صورتی

امشب دوباره من بودم و جنگ قرص های صورتی...

و باز اونا برنده شدن... 

خودمو سپردم به هیچ بودن و از این قصه ناراضی نیستم که پایانم همین الان باشه...

وقت کردم فکر کنم و یادم آمد آخرین بار که اینجوری بودم کی بود، دوسال پیش وقتی هنوز توی شرکت رییسه مشغول نشده بودم...

خوب یادمه همین بودم، خسته از تنهایی، اما همه چیز تمام شد وقتی دوباره شروع کردم، چی شد که باز بعد از این همه وقت با این همه کار اینجوری شدم؟

هنوز وقت نکردم به دلایلش فکر کنم، شاید چون احساس بدردنخوری میکنم، حرفی برای ارائه ندارم، تکراری شدم، و یا هر چیز دیگه ای... 

هر چی که هست من و قرص های صورتی باز به هم پیوند خوردیم...

کاش آدما تنهام میگذاشتن... 

 

/ 2 نظر / 20 بازدید
داداش حبیب

با سلام خدمت شما دوست عزيز و مهربانم خوشحال ميشم به وب بنده هم سر بزنيد در صورت تمايل تبادل لينک کنيم ممنونم از حضور شما http://notebook1367.mihanblog.com/ دانه اي خشک ميان سبزه هاي تر خرمني به روي نگاهش سياهي بر روي چشم هايش کاخ شد ميان لبهايش مثل شمع نگاهش تلخ لباس نامر ايش تلخ دلنوشته هايش خاطره هايش مثل خواب شيرين درياي دلش گريان راه بي بازگشتش را طي کرد