من و بهانه هام

میدونی چی درد داره؟

اینکه بری دندون پزشکی و دکتره بشینه و با مته و اره و میخ و چکش بیفته به جونت و بجز اون آمپول درد آور و زجر آور بی حسی؛ دستشو تا مچ بکنه توی حلقت و خون از هفت جای دهنت بزنه بیرون و اشکات هم باهاش سرازیر بشه؛ بعد در انتها با این لب و لوچه ورم کرده و ی عالمه درد که تا مغز استخونت میره و سرگیجه و تهوع از آمپول بی حسیه؛ مجبور باشی لبخند بزنی و از دکتره تشکر کنی!!!

از دو روز پیش که دوباره بی حسی زدم؛ کرختیه بدنم بیشتر شده... کمبود آهن و مخلفات بدنم به اوج رسیده و خستگی از توی چشام میچکه...

گاهی وقتا اینقدر خموده میشینم و خموده راه میرم که یاد زامبی ها میفتم... و این فیلم آخری که دیدم... اسمش چی بود؟! قشنگ بود... 

آی آی چقدر بهانه گیر شدم...

چقدر دلم میخواست اون بیهوشیه اتاق عمل رو ی بار دیگه برای روزها تجربه کنم... 

وقتی زیر نور گرم پروژکتور بدنت داغ میشه و روحت سبک... چشات سنگین میشه و فقط بهت میگن بخواب...

بخواب...

بخواب...

چقدر دلم میخواد ی خواب طولانیه چند روزه برم... 

خیلی خسته ام...

/ 1 نظر / 10 بازدید
وحید53

دنیای بی خالی همون دنیای بیهوشیه